Sunday, 25 May 2014

فایل تصویری4خرداد، شهادت بنیانگذاران و راز ماندگاری

چهار خرداد و شهادت بنیانگذاران
چهار خرداد و شهادت بنیانگذاران


با درود به حنیف کبیر، حنیف راهگشا و بنیانگذار و یاران وفادارش؛ شهیدان بنیانگذار سعید محسن و علی اصغر بدیع زادگان و دو عضو مرکزیت سازمان، مجاهدان شهید محمودعسکری زاده و رسول مشکین فام؛ الگوهای نخستین فدا و صداقت و پایداری و صلابت ؛ پیشتازانی که به قول پدرطالقانی ” راه جهاد را گشودند”، پیشگامانی که در شام تیره آن روزگار «مشعل»ها را برافروختند و «امید تاریخ فردا» شدند، مجاهدانی که «غبار از رخ دین زدودند» و از «توحید و از نوک پیکان رزم»، «ره انقلابی نوین را گشودند» و رودرروی جباران حاکم و مرتجعان دین فروش، این پیام را به ارمغان آوردند که مرزبندی حقیقی نه بین «بی خدا» و«باخدا» به گونه یی صوری، بلکه بین استثمارشونده و استتثمارکننده در صحنه عمل اجتماعی و سیاسی ترسیم می شود. و عاقبت نیز در سحرگاهان 4خرداد51، با خون سرخشان که توسط دژخیمان دیکتاتوری شاه بر زمین ریخته شد، حقانیت عقیده و آرمان خود را مهر کردند.
واقعیت این است که اهمیت فدای بزرگ آنان را وقتی می توان خوب فهمید، که تا اندازه یی به فضای سیاسی آن موقع ایران اشراف داشته باشیم. دورانی که بعد از خیانتهای حزب توده به مصدق در سال1332، فضا آکنده از یأس و ناامیدی و بی عملی بود. روزهای سختی که مردم و به ویژه روشنفکران علاوه بر معضل مشخص نبودن راه، با مشکل مهمتری رو به رو بودند و از فقدان نور امید، گرمای فدا و مایه گذاشتن و شکافتن راه با پرداخت بهای آن رنج می بردند.
بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق ایران ، به خصوص شخص محمد حنیف نژاد، علاوه بر این که در سال44 راه را باز کردند و با نشان دادن راه نبرد انقلابی، بن بست را شکستند، پس از دستگیریشان در سال1350 نیز رسالت خود را دیگر در این می دیدند که خون خود را به عنوان تضمین پیروزی فدیه این راه نمایند. این حقیقتی بود که آنها به روشنی آن را بیان می کردند. این موضع بسیار مهمی بود که بنیانگذاران سازمان و به طور خاص حنیف کبیر روی آن تأکید ویژه یی داشتند. حرفشان این بود که تضمین گشوده شدن راه، راه نبرد انقلابی و سازمان یافته، فدا و شهادت خود آنهاست. آری شهادت و از دست دادن بنیانگذاران سازمان که یک سرمایه ملی و میهنی برای تمام مردم ایران بودند، به رغم این که برای مقاومت مردم ایران بسیار سنگین بود، اما به دلیل آن که بذر یک مبارزه انقلابی را زیر پرچم اسلام انقلابی کاشت، بسیار گرانقدر است. اسلامی که مرتجعان طی یک تاریخ به آن خیانت کرده و آن را به انحرافش کشیده بودند. به همین جهت 4 خرداد که درحقیقت مسیر حوادث آن توسط خود بنیانگذاران رقم زده شد، یک راهگشایی بسیار باشکوه در تاریخ مردم ما بود. اهمیت تاریخساز این مسأله را فقط می توان با بازگشت (ولو چند لحظه) به آن روزگار و یادآوری فضای یأس آلودی که بر مردم ایران و به خصوص روشنفکران حاکم بود، درک کرد و بن بست شکنی این ذبح عظیم را نیز فهمید. بدین ترتیب 4 خرداد در تاریخ ایران به یک سرفصل، به یک روز مرزبندی تاریخی تبدیل شد. 
خانم مریم رجوی رییس جمهور برگزیده ی مقاومت تصریحا 4 خرداد را
 سرفصلی خوانده اند که مرز دو ایدئولوژی، دو اسلام و دو دنیای متفاوت در رهبری 
مبارزات مردمی را ترسیم کرده است:
 « مرز بین اسلام شاه و شیخ و دیگر اسلامهای
 استثماری با اسلام مجاهدین که از زمین تا آسمان تفاوت دارد».

وراستی که مجاهدین درگذر قریب 4 دهه  پس از شهادت بنیانگذاران ، ماندگاری و سرفرازی سازمانشان را درجوشش همان خون می بینند. در زندگی و رویکرد بنیانگذران سازمان و به خصوص آخرین اوج آن درحماسه4 خرداد، چیزی جز نور و یقین و ایمان به پیروزی و افق روشن آینده دیده نمی شود.
حنیف نژاد در آخرین پیامش به مجاهدین و نسلهای آینده گفت : 
«روزگاری
 بود که گروه شما، که ما آن را بنیاد گذاشتیم، هیچ نداشت، فی الواقع هیچ، اما به تدریج بر امکانات و قدرت ما افزوده شد پس دل قوی دارید که بازهم خدا با ماست. همان نیروی عظیمی که ما را به این حد رسانده، قادر است ما را حفظ کند و در کنف حمایت خود گیرد و از هیچ فیضی ما را محروم ندارد و به اذن خودش باز هم بالاتر و بالاتر از اینها برساند. لیکن ادامه راه خدا هشیاری می خواهد، صداقت و احساس مسئولیت می خواهد»


درکتاب «تاریخ سیاسی 25ساله ایران»، خاطره یی درباره صبح خونین 4 خرداد به نقل از یکی از «فعالین نهضت مقاومت ملی ایران و عضو شورای مرکزی جبهه ملی دوم» نقل شده که بسیار تکان دهنده است. این شخصیت در خرداد1351 در قزل قلعه زندانی بوده است. گروهبان ساقی، رئیس وقت زندان که از شکنجه گران به نام و قدیمی ساواک بود جریان اعدام حنیف نژاد را برای وی نقل کرده که عینا درکتاب آمده است: 
«صبح روز 4خرداد1351 گروهبان ساقی به سلول من آمد. رنگ پریده و عصبی می نمود. احوالش را
 پرسیدم، گفت: امروز شاهد منظره یی بودم که تا عمر دارم فراموش نمی کنم. حدود ساعت4صبح قرار بود حکم اعدام درباره حنیف نژاد و دوستانش اجرا شود. من هم ناظر واقعه بودم، هنگامی که به اتفاق یکی دیگر از مأمورین زندان به سلول او رفتیم تا او را برای اجرای مراسم اعدام به میدان تیر چیتگر ببریم، حنیف نژاد بیدار بود. همین که ما را دید گفت: می دانم برای چه آمده اید. آن گاه رو به قبله ایستاد و با تلاوت آیاتی از قرآن، دستها را بالا برد و گفت: خدایا، شاکرم به درگاهت. این توفیق را نصیبم کردی که در راه آرمانم شهید شوم سپس همراه ما به راه افتاد. پس از انجام مراسم مذهبی، در حضور قاضی عسگر، او را به طرف میدان تیر حرکت دادیم. در طول راه تکبیرگویان، شکرگزاری می کرد و تا لحظه تیرباران بدین کار ادامه داد، گویی به عروسی می رفت!»(1)

به این ترتیب صبحگاه 4خرداد1351 با خون کسی رنگین شد که تاریخ میهنش را ورق زد. او به راستی خورشید ماندگار میهنش بود و خونش بدون شک سنگین ترین بهایی است که مجاهدین در مسیر تحقق و اثبات آرمانشان داده اند. رهبر مقاومت مسعود رجوی در مراسم بزرگداشت 4 خرداد(سال 1373) در همین باره گفته است: «پس از سه دهه، آدم خوب می تواند ببیند که این بنیانگذاران سازمان، از لحاظ عنصر انقلابی و ضداستثماری خیلی مایه دار و خیلی جگردار بودند. از قدم و نفسشان، ایمان می بارید. محصوصاًً محمد حنیف، که در آن روزگاری که کسی با این چیزها کاری نداشت، چنین توانمندی و ظرفیتی داشت، اگرچه مشیت این بود و شاید هم ازبزرگی و نقش و رسالتشان بود، که روزهای ماندگاری و رشد و ارتقای همان مجاهدین را ندیدند و در سرفصلی به شهادت رسیدند که هنوز چیزی تعیین تکلیف نشده بود و همان سازمان مجاهدینی هم که قرار بود باشد، ضربه خورده بود. با این حال آنها خورشیدی را در افق می دیدند
شاید هم که من معکوس می گویم و در حقیقت به خاطر همان خونها بود که از قضا مجاهدین آن روزگار، مجاهدین شدند. به خاطر همان خونها و نفسها بود که چیزی چرخید. شاید هم چون ما در حالت غفلت و عدم آمادگی ضربه خورده بودیم، اگر آن بها، آن قیمت و آن خونها، محصوصاًً خون خود محمدآقا نبود، موضوع فرق می کرد. آن موقع، قدر و قیمتش شناخته شده نبود، همه چیز و همه کس مادون این بودند که اصلاً این چیزها فهم و درک شود. امروز نسل ما این موهبت را دارد که بعد از 30سال و بعد از صدهزار شهید، ارزشی مثل «مریم» را فهم بکند
در مثل ـ و نه در قیاس ـ اگر امام حسین و عاشورایی نبود، خیلی ارزشها مکتوم می ماند و کسی نمی فهمید که حسین کیست. چیزی نبود! حتی برای این که خودش فهم بشود ، باید خودش نثار می شد. این خیلی سنگین است، ولی اصلاً امام حسین یعنی همین دیگر! شکستن بن بست یعنی همین! از تیرگی و جهل و لجن درآمدن، یعنی همین! و خون حنیف سنگین ترین بهایی بود که مجاهدین پرداختند
در 28سال گذشته، در مقاطع و وقایع و لحظات مختلف، بارها و بارها به این
 فکر افتادم که راستی اگر بنیانگذار کبیرمان نبود، من خودم در کجا بودم؟ جواب همبرایم روشن است که در هیچ کجا. یعنی که هرگز راه یافته و هدایت شده نمی بودم. این جاست که با تمام وجود به روان پرفتوح او درود می فرستم و از خدا می خواهم که بر شأن و مراتبش بیفزاید»(2).

یک بار دیگر در  سالروز شهادت بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق ایران، با درود بر ارواح طیبه آنان و با تأسی به سنت جبرشکن، رزمنده و شکافنده مجاهد خلق که آن پیشتازان بنیان گذاشتند، با آنان تجدید عهد می کنیم و برقیام خود برای تحقق راه و آرمان پرشکوه مجاهد خلق پیمان می بندیم. سلام برآنان و برتبار عقیدتیشان، درود، درود، درود.
پانویس: 
(1) کتاب تاریخ سیاسی 25ساله ایران نوشته سرهنگ غلامرضا نجاتی صفحات 406و407


بنیانگذار کبیر محمد حنیف نژاد، بذرافشان نخستین صدق و فدا




محمد حنیف نژاد، زاده سرزمین آزادی ستان آذربایجان و تبریز قهرمان است. او در سال1318 به دنیا آمد و از نوجوانی، وقتی که 14ـ15ساله بود، در کوران نهضت ملی کردن نفت و مبارزه ضداستعماری دکتر مصدق قرار گرفت.شخصیت سیاسیش در سالهای اوج جنبش ملی و زمامداری دکتر مصدق و از هنگامی که دانش آموز دبیرستان بود، شکل گرفت. بعداز دبیرستان، وقتی وارد دانشگاه شد و به دانشکده کشاورزی کرج رفت، به عنوان نماینده دانشجویان دانشکده کشاورزی در جبهه ی ملی و یک چهره برجسته در مبارزات دانشجویی شناخته می شد. او در سالهای 39تا 41 عضو فعال نهضت آزادی بود. 
حدود 10سال بعد از
 کودتای 28مرداد، موقعی که شاه برای ادامه حیات رژیمش، دست به رفرم زد و به اصطلاح «انقلاب سفید» راه انداخت، ساواک شاه فعال ترین عناصر احزاب و جنبش دانشجویی را که در آن موقع، موتور مبارزه ضددیکتاتوری بودند، دستگیر کرد.به این ترتیب محمد حنیف نژاد و سعیدمحسن که هر دو از چهره های جوان و پرشور جنبش بودند، در هفته اول بهمن41، و چند روز قبل از برگزاری رفراندوم قلابی شاه، توسط ساواک دستگیر می شوند.
 در همین دوران زندان است که محمد و سعید به این نتیجه می رسند که دوران حیات جریانهای سیاسی سنتی به پایان رسیده و از همانجا نقش پیشتازانه خود را آغازمی کنند. آنها تا شهریور42 در زندان بودند. بعداز خلاصی از زندان به سربازی رفتند، ولی با هم در ارتباط بودند. دوران سربازی محمد حنیف در پادگان سلطنت آباد و توپخانه اصفهان سپری شد. او انبوهی کتابهای نظامی را از پادگان به خانه می آورد و مطالعه می کرد. لحظه یی از پیگیری شناخت دشمن و افزودن بر هر دانشی که به مبارزه مربوط می شد و پیدا کردن راه مبارزه غافل نبود. و این در شرایطی بود که در آن روزگار سیاه ناشی از انقلاب سفید! بسیاری از کباده کشان اسم و رسم داری در عالم سیاست، حتی در اصل و ضرورت مبارزه شک داشتند و به ضد آن، یعنی رها کردن مبارزه می رسیدند. چون که دیگر در چارچوب احزاب و جریانهای سیاسی موجود، امکانی برای ادامه مبارزه وجود نداشت.اما محمد حنیف نژاد و یارانش با مطالعه عمیق شرایط تاریخی و اجتماعی ایران، بن بست مبارزاتی آن روزگار را شکستند و با تأسیس یک سازمان انقلابی پیشتاز براساس ایدئولوژی اسلام و با تأکید بر مبارزه مسلحانه انقلابی دربرابر دیکتاتوری فاسد شاه، راهی نو دربرابر نسل جوان و جنبش آزادیخواهانه مردم ایران گشودند. راهی که به خصوص با زدودن زنگارهای طبقاتی از چهره اسلام و مرزبندی با ارتجاع، تئوری راهنما و چراغ هدایت مبارزه رهایی بخش مردم ایران در سالها و دهه های بعد گردید.


مجاهد شهید سعید محسن، بن بست شکن و راهگشا




شهید بنیانگذار سعید محسن، در سال1318 در یک خانواده متوسط در زنجان به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه اش را در همان شهر گذراند و بعد برای ادامه تحصیل به تهران آمد و در رشته مهندسی تأسیسات دانشکده فنی دانشگاه تهران ، فارغ التحصیل شد. دوران دانشجویی سعید مصادف بود با تحولات سیاسی سالهای 39 تا 42. سعید قبل از بنیانگذاری سازمان، به دلیل فعالیتهای سیاسیش دو بار به زندان افتاده بود، بار دوم هنگامی بود که عضو کمیته دانشجویان نهضت آزادی بود و در شب اول بهمن سال41 دستگیر شد و از همان جا رابطه اش با محمد حنیف نژاد هرچه نزدیکتر شد. 
سعید در آن
 سالهای پرتلاطم، بطلان روشهای کهنه یی را که سران نهضت آزادی مبلغش بودند، در عمل مبارزاتی تجربه کرد و شکست آنها را دید و از همان جا بود که به جانب حنیف نژاد شتافت، تا او را در بنیانگذاری سازمان یاری کند. پیش از آن هم با اصغر بدیع زادگان آشنا شده بود. سیل جوادیه در سال41 و خراب شدن انبوهی از خانه های مردم محروم جنوب شهر، از حوادثی بود که دانشجویان و روشنفکران متعهد آن دوره را برای کمک به مردم برانگیخته بود. سعید در رأس فعالیتهای دانشجویانی بود که برای کمک به مردم جوادیه اکیپهای تعمیراتی تشکیل داده بودند. در سال41 هم که زلزله در آوج قزوین، ویرانیهای زیادی به بار آورد، سعید محسن و اصغر بدیع زادگان در رأس گروههای دانشجویی بودند که چند ماه شبانه روزی به کار در میان مردم پرداخته بودند. به زندان افتادنها و مشخص شدن سابقه سیاسی سعید باعث شده بود که در دوران سربازی به جهرم تبعیدش کنند. با آنکه سعید افسر وظیفه بود و مردم جهرم، مثل مردم همه جای ایران چشم دیدن نظامیان شاه را نداشتند، اما روحیه انقلابی و مردمیش و جاذبه او در میان مردم، چنان تأثیری به جا گذاشته بود که مردم روستاهای اطراف جهرم تا مدتها از 
«مهندس سعید» یاد می کردند. 
پس از پایان خدمت نظام وظیفه، سعید به تهران آمد و در
 کارخانه ارج و سپس کارخانه سپنتا به کار مشغول شد. او هم زمان به فعالیتهای سیاسی خود ادامه داد. مطالعات عمیق و زندگی با محرومترین اقشار جامعه از سعید محسن عنصری ساخته بود که دیگر فعالیتهای رفرمیستی جبهه ملی و نهضت آزادی وی را ارضا نمی کرد. در این ایام او شبانه روز در فکر یافتن چاره یی برای خروج از بن بست مبارزه بود. سرانجام در ملاقات با محمد حنیف نژاد به ضرورت تأسیس یک سازمان انقلابیو حرفه یی برای گشودن بن بست مبارزاتی پی برد و به همراه او و اصغر بدیع زادگان در 
زمره بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق ایران در آمد. 
سعید محسن پس از تأسیس
 سازمان، به طور خستگی ناپذیر کار می کرد و هفته یی 16جلسه و قرار اجرا می نمود. او در جریان ضربه شهریور سال1350 توسط ساواک شاه دستگیر و به زندان افتاد. یکی از مجاهدان همزنجیر سعید، درباره سعید درزندان چنین نوشته است : «در اردیبهشت51 که بیدادگاههای شاه خائن، بنیانگذاران، اعضای مرکزیت و کادرهای سازمان را محاکمه می کردند، با سعید محسن و دو نفر دیگر هم سلول بودم. سلول کوچک یکنفره یی بود. سعید شعله سلول بود و به آن گرما، نور و نشاط می بخشید و وضع روحیش هیچ تفاوتی با شرایط قبل از دستگیری و خارج از زندان نداشت. همان طور شوخ و بانشاط برایمان شعر می خواند، شوخی می کرد، افسرهای زندان را که برای بازدید سلولها می آمدند دست می انداخت. درعین حال به هیچ وجه از وظایفش غافل نبود. ارتباطات مخفیانه اش با بقیه سلولها و با «محمدآقا» برقرار بود. پیامها را می فرستاد و می گرفت و در مورد مسائل مختلف مشورت می کرد. اطلاعیه مشترکش با «محمدآقا» در همین شرایط، صادر گردیده و به بیرون از زندان فرستاده شد. دفاعیه تکان دهنده و مفصلی را که در بیدادگاه نظامی خواند طی 5ـ6ساعت در همین روزها نوشت. در این دفاعیه 
رژیم پهلوی را از ابتدا تا آن زمان و از صدر تا ذیل سکه یک پول کرد». 
سعید
 محسن پس از تحمل ماهها شکنجه در 4خرداد1351، به همراه سایر بنیانگذاران و اعضای مرکزیت سازمان به جوخه اعدام سپرده شد تا خون پاکش فدیه رهایی خلق و ماندگاری و آینده داری سازمان مجاهدین خلق ایران شود.


مجاهد شهید اصغر بدیع زادگان، سمبل جاودان مقاومت در زیر شکنجه




شهید بنیانگذار، اصغر بدیع زادگان در سال1319 در اصفهان به دنیا آمد.خردسال بود که خانواده اش به تهران آمدند و او دوره دبیرستان را در تهران گذراند و سپس در رشته مهندسی شیمی از دانشکده فنی دانشگاه تهران فارغ التحصیل شد. اصغر در دوران تحصیل در دانشگاه به فعالیت سیاسی پرداخت، اما هیچ یک از افراد خانواده اش اطلاعی از فعالیتهای او نداشتند و ساواک شاه نیز تا هنگام دستگیریش هیچ سابقه یی از او نداشت. آن چه در اصغر بارز بود، همین رازداریش بود. بعداز سربازی،در کادر آموزشی دانشکده فنی دانشگاه تهران به کار پرداخت و از همان دوران رابطه اش با محمد حنیف و سعید محسن محکمتر شد. اصغر طی سالهای 44 تا 50 به واسطه حرفه اش در دانشکده فنی دانشگاه تهران، که امکان تماس با دانشجویان و استفاده از امکانات دانشگاه را به او می داد، در رشد سازمان چه از نظر نیروی انسانی و عضوگیری و چه از جهت تأمین امکانات، خدمات ارزنده یی انجام داد.
در ورای همه این ویژگیها و خدمات اصغر به جنبش انقلابی و نقش او در بنیانگذاری و ارتقاء سازمان، آنچه که نام او را در تاریخ مجاهدین جاودانه کرده، مقاومت اسطوره یی او در زیر شکنجه است. بهتر است بگوییم که اصغر بدیع زادگان، بنیانگذار مقاومت صبورانه و سرسختانه مجاهدین در زیر شکنجه تا فراسوی توان و طاقت انسانی است. او پایه گذار این سنت مجاهدی است که هیچ مرزی و حدی برای مقاومت وجود ندارد و هیچ توجیهی را برای تسلیم نباید به رسمیت شناخت. 
اصغر، مصداق بارز این جمله نغز است که خودش گفته است: 
«ارزش هرکس
 درمبارزه به اندازه مایه یی است که در این راه می گذارد. چگونه می توان کسی 
را که چیزی از دست نداده است، مبارز خواند».
 اصغر خود همه چیزش را در راه رهایی
 مردم ایران فدا کرد.


مجاهد شهید رسول مشکین فام، سمبل صلابت و قاطعیت انقلابی




رسول مشکین فام در سال1325 در شیراز به دنیا آمد و در همانجا دوران دبستان و دبیرستان را طی کرد. طی سالهای40 تا 42 که رسول آخرین سالهای دبیرستان را می گذراند، از نزدیک شاهد ماجرای سرکوبی قیام عشایر فارس بود (و بعدها سازمان ازتجارب و دستاوردهای او در تماس و رابطه نزدیک با روستاییان و عشایر فارس بهره بسیار برد)، او سپس در دانشکده کشاورزی کرج مشغول تحصیل گردید و از همین زمان توانست با سازمان ارتباط برقرار کند. در پایان تحصیلاتش به سربازی رفت و از دوسال دوران سربازی در کردستان حداکثر استفاده را به منظور انجام تحقیقات گسترده یی درباره تاریخچه و سوابق جنبش مسلحانه کردستان به عمل آورد و تحقیقاتش را در زمینه تأثیر اصلاحات ارضی شاه بر روستاهای ایران تکمیل کرد. در زمره خدمات ارزنده رسول مشکین فام، تحقیقات او درباره روستاهای ایران است. رسول ماهها از نزدیک با مردم محروم این مناطق زندگی کرد و با عشق و شوری بی پایان رنجها و مرارتهای روستائیان را بررسی نمود. کتاب «روستا و انقلاب سفید» ثمره تحقیقات ارزنده اوست.
اراده و قاطعیت شگفت انگیز رسول در مقاطع مختلف موجب خدمات ارزنده یی
 به سازمان شد. او در هر مأموریت با جسارتی بی نظیر و با تیزهوشی خلاقانه خودتمامی امکانات پیرامونش را جهت پیشبرد مسئولیت خویش به کار می گرفت و از همین رو 
بارها خطیرترین وظایف خود را با موفقیت کامل به پیش برد.
رسول هرجا که بود چه در میان مردم و چه در جمع مجاهدین، چه در سالهای اولیه که مجاهدین با دشواریهای
 پایه گذاری یک سازمان سیاسی  نظامی در زیر اختناق و سرکوب ساواک روبه رو بودند و چه در شکنجه گاههای دژخیمان ساواک هرگز روحیه رزمنده و پرشور خود را از دست نداد. ویژگی انقلابی که به دوستان روحیه می داد و دشمنانش را خوار و خفیف می کرد.
 مجاهد قهرمان رسول مشکین فام از اعضای مرکزیت سازمان در سحرگاه خونین چهارم خرداد51 همراه با محمد حنیف و یاران قهرمانش در تاریخ مبارزات مردم ایران جاودانه شد.


مجاهد شهید محمود عسگری زاده، بیقرار و خلاق، سمبل جسارت و صلابت




محمود عسگری زاده، از اعضای برجسته مرکزیت مجاهدین در سال1325 در یک خانواده کارگری در شهر اراک به دنیا آمد. در دورانی که تحصیلات متوسطه را می گذراند خانواده اش به تهران آمدند. محمود همیشه برای تأمین مخارج تحصیلش کار می کرد و با رنج و محرومیت به خوبی آشنا بود. او پس از عضویت در سازمان به دلیل شایستگی هایش به سرعت مسئولیتهای هرچه بیشتری را برعهده گرفت. محمود که در ماشین سازی تبریز به کار اشتغال داشت، هم زمان مسئولیت شاخه تشکیلات تبریز را نیز عهده دار بود. در سال1349 به عضویت مرکزیت سازمان در آمد و مسئولیت اطلاعات سازمان را به عهده گرفت. دستاوردهای محمود به عنوان مسئول اطلاعات سازمان، جلوه یی از جدیت و پشتکار این مجاهد والامقام بود. شاخه تحت مسئولیت او توانست در مدت نسبتاً کوتاهی درمورد 1300نفر از اعضای ساواک شاه، به اطلاعات دقیقی از محل سکونت، محل کار، مسیرهای تردد، مشخصات ماشینها و امثالهم دست پیدا کند. تحت مسئولیت محمود، همچنین بسیاری از زندانها و شکنجه گاهها و خانه های امن ساواک شناسایی گردید. ازهمین رو دژخیمان ساواک، به خاطر کینه و وحشتی که از این مجاهد قهرمان داشتند، او را به زیر شدیدترین شکنجه ها بردند. با این حال محمود با مقاومتی شگفت انگیز، داغ دستیابی ساواک به اطلاعات سازمان را به دلشان گذاشت و آنها را در این میدان هم شکست داد.
 یکی از
 
مجاهدان همرزم، درباره مجاهد شهید محمود عسگری زاده می گوید: 
محمود از آن مجاهدینی
 بود که در هر محیطی قرار بگیرند، آن را تحت تأثیر قرار داده و تغییر می دهند. او شخصیت بسیار اکتیو و نافذی داشت. از آن دسته انقلابیونی بود که در آن واحد می توانند در زمینه های مختلف فعال و تأثیرگذار باشند. مثلاً در همان حال که عضو کمیته مرکزی سازمان بود و مسئولیتهای سنگینی به عهده داشت، در حرکتها و اعتصابهای دانشجویی نیز بسیار فعال بود و همچنین بار معیشت خانواده خود را نیز به دوش می کشید. محمود به خاطر شخصیت فعال و نافذش در ارتباط با اقشار محروم با استقبال گرم آنها روبه رو بود و از این طریق امکانات زیادی را برای سازمان فراهم می آورد. به علت همین ویژگیها، به لحاظ امنیتی، عادیسازی بالایی داشت و کسی نمی توانست به موقعیت سازمانی و تشکیلاتی او پی ببرد. محمود در دانشکده علوم بازرگانی تحصیل می کرد و به علت نقشش در سازماندهی اعتصابات دانشجویی، توسط ساواک از دانشکده اخراج شد. اما به خاطر محبوبیت زیادی که در دانشکده و در بین دانشجویان داشت، دانشجویان به پشتیبانی از او اعتصاب کردند تا این که رژیم ناگزیر شد او را به دانشکده برگرداند. محمود نسبت به محرومان، عشق و دلسوزی خاصی داشت، در سال46 که خدمت سربازی خود را در تبریز با درجه ستوان دومی می گذراند، روابط بسیار صمیمانه یی با سربازان برقرار کرده بود، از جمله اقداماتی که او را در میان سربازان بسیار محبوب کرده بود، این بود که باشگاه افسران پادگان را که طبق معمول ارتش شاه، ویژه افسران بود، عمومی کرد تا سربازان نیز بتوانند از آن استفاده کنند. اگر چه افسران از این کار ناراحت و گزیده بودند، اما به خاطر محبوبیت بسیار محمود در میان سربازان، نمی توانستند واکنشی نشان دهند.
 اما اوج شخصیت والا و جوهره انقلابی محمود را پس از ضربه سال50 و در زندان و تحت اسارت دشمن می توان دید. محمود مسئول شاخةاطلاعات سازمان بود، اما به علت سادگی ظاهری و در واقع پیچیدگی محمود، ساواک تا ماهها هنوز پی به موقعیت و موضع او در سازمان نبرده بود. محمود با سخت کوشی و دشمن ستیزی خاص خود، اطلاعات بسیار ذیقیمتی از رژیم به دست آورده بود، وسعت و دقت این اطلاعات، که در جریان ضربه، به دست ساواک افتاد، رژیم شاه را به شدت دچار وحشت کرد. ساواک به شدت در صدد بود تا در بیاورد که این اطلاعات چگونه و از چه طریق به دست سازمان افتاده است، محمود کلیه مسئولیتها را در این زمینه به عهده گرفت و افراد شاخه تحت مسئولیت خود را با حسابشدگی بی اطلاع جلوه داد و همه اتهامات را متوجه خود کرد، البته این کار به بهای به جان خریدن شدیدترین شکنجه ها بود، بعد هم با محمل سازیهای دقیق و ایستادگی بر سر آنها، سرنخ این اطلاعات را کور کرد و مانع از آن شد که ساواک از او به کس دیگری دست پیدا کند. محمود همچنین با روحیه بالایی که داشت، بازجوهای ساواک را در اوج عربده کشیها و قدرت نماییهای آنها به تمسخر می گرفت و با ریختن ابهت پوشالی ساواک و بازجویان، به همرزمانش که زیر شکنجه بودند، روحیه می داد. محمود عسگری زاده، عضو برجسته مرکزیت مجاهدین در 4خرداد51 همراه با بنیانگذاران سازمان توسط دژخیمان شاه تیرباران گردید.

4-3 شهادت امام موسی کاظم (ع)

Bookmark and Share

مرقد مطهر امام موسی کاظم
مرقد مطهر امام موسی کاظم

شهادت امام موسی کاظم (ع)

سالروز شهادت هفتمین پیشوای شیعیان, امام موسی کاظم (ع) سمبل پایداری و سازش ناپذیری را به پویندگان راه تابناک آن حضرت تسلیت می گوئیم.

 

روز بیست و پنجم ماه رجب سال 183 هجری، بغداد درسوگ هفتمین پیشوای تشیع انقلابی ابوابراهیم موسی ابن جعفر (امام موسی کاظم) عزادار شد. امام موسی کاظم که به مدت 35سال عهده دار امامت و راهبری جنبش شیعیان خاندان پیامبر(ص) بود، در هفتم ماه صفر سال 128هجری در «ابواء» متولد شد و درسن 55 سالگی به دستور خلیفه هارون الرشید و توسط یک کارگزار دژخیم او به نام «سندی بن شاهک» در زندان به شهادت رسید.
موسی بن جعفر فرزند امام ششم شیعیان، حضرت جعفر بن محمدالصادق(ع) است و مادرش بانوی بزرگواری از زنان آل محمد(ص) به نام «حمیده بربریه» می باشد. حمیده در نوجوانی به عنوان برده و کنیز به مدینه آورده شد وآنچنان که سنت ائمه بود که بردگان را می خریدند وپس ازمدتی آموزش وتعلیم معارف رهایی بخش توحید آزاد می کردند، توسط امام محمد باقر خریده شد و بعدا به عقد ازدواج امام جعفر صادق درآمد وثمره اش امام موسی کاظم بود.
امام موسی کاظم (ع) در مدت 35سال امامت خود با چند خلیفه عباسی مواجه و درگیر بود که عبارت بودند از: خلیفه منصور دوانیقی قاتل امام ششم(ع) که تا پایان عمر وی به مدت ده سال طول کشید. سپس دوران خلافت مهدی عباسی رسید و بعد از او دوران کوتاه موسی بن محمد عباسی که حدود 13ماه بیشتر نبود و در آخر هم به مدت 15سال اواخر زندگانی پرارج امام مصادف بود با دوران خلافت هارون الرشید عباسی.
پس از امام صادق، فضای سیاسی علیه امامان وحضور و فعالیت آنان هرچه تیره تر شد. به هنگام شهادت امام ششم، منصور، خلیفه عباسی دستورداده بود که هرکه به عنوان جانشین او معین شده را بگیرند وگردن بزنند.لذا برخلاف امامان پیشین، حضرت موسی بن جعفر به طورصریح به عنوان امام بعدی به شیعیان معرفی نشده بود. بلکه درپرده یی از ابهام بود وحضرت صادق برای ردگم کردن، 5 نفر را نام برده بود که اولین آن خود منصور خلیفه عباسی بود ویکی از آنها هم فرزند کوچکترش موسی بن جعفربود.به همین جهت بعد از شهادت امام صادق، عده یی برآن شدند که جانشین او اسماعیل است که مرد جلیل القدری بود اما همان زمان امام صادق فوت کرده بود.اما پیروان اسماعیل گفتند که اوغایب شده ومهدی موعودهم اوست.اینها به فرقه اسماعیلیه معروف شدند.برخی پسر دیگر امام صادق یعنی عبدالله را امام خواندند اما شیعیان اصیل، امام را شناختند. حضرت موسی بن جعفردر20 سالگی به امامت رسید.
امام کاظم درشرایط دشوار و پراختناقی می زیست وهرگز فرصت نکرد مانند امام باقر وامام صادق به فعالیت علنی بپردازد.اما او که با 4 خلیفه عباسی هم عصر وازسوی آنها تحت فشار وشکنجه وزندان بود، با مجاهدت وفداکاری بسیار، مردانی را تربیت کرد وبه اقصی نقاط دنیا می فرستاد وبدین وسیله توسط همان شبکه سری، امور شیعیان را هدایت می کرد.ازجمله این مردان، هشام بن حکم شهرت زیادی دارد کسی که کتب ذیقیمتی درفقه، حدیث، کلام، فلسفه و دیگر معارف اسلامی نگاشته و ازجمله کتابی درنقد برخی فلاسفه یونان به تحریر درآورده است.
ازجمله شیعیان امام هفتم علی بن یقطین وزیر هارون الرشید بود که بارها از امام اجازه خواسته بود آن کار را رها کند اما امام به او اجازه نمی داد.
امام هفتم سمبل وتجسم مقاومت وسازش ناپذیری پیشوایان توحید بود.هارون الرشید سعی کرد شرایط فشار زندان را هرچه بیشتر افزایش دهد تا شاید امام را به تسلیم وادار کند.اما هرچه فشار را زیادتر کرد با مقاومت بیشتر روبرو شد.اینچنین بود که سرانجام حکم قتل امام را صادر کرد و او را پس ازتحمل سالها اسارت به شهادت رساند.

از زندان تا شهادت

بنابه روایتهای مشهور، دراواسط ماه شوال 179هجری که پانزدهمین سال خلافت هارون الرشید بود، وی پس از انجام مناسک عمره از مکه رهسپار مدینه شد تا -بر حسب ظاهر- قبر مطهر پیامبر(ص) را زیارت کند.
پس از این ماجرا بود که هارون به حجاز سفر کرده و اینک به مدینه وارد شده و به زیارت پیامبر(ص) می رفت. وقتی هارون به کنار قبر مطهر رسول الله(ع) رسید، چنین گفت: «سلام بر تو ای پسرعمو درحالی که به این نسبت بر دیگران سرفرازی می کنم».
همانوقت، موسی بن جعفر(ع) که شیوه برخورد دیگری را ضروری می دید، وارد شد و برابر مزار پیامبر ایستاد و گفت: «سلام بر تو ای رسول خداوند، سلام بر تو ای پدرم».
حاضران، دگرگون شدن چهره هارون و آشکار شدن خشم را در چهره اش مشاهده کردند، چون عبارت «پدرم» در قیاس با عبارت هارون که «پسر عمو»،گفته بود، آشکارا منزلت قلابی هارون در جامعه را به رغم حاکمیتش به خاک می کوبید.
در نوبت بعدی زیارت هارون، حاضران شنیدند که وی خطاب به پیامبر(ص) می گوید: «پدر و مادرم به فدایت، به درگاهت عذر می آورم از کاری که عزم کرده ام. من قصد دارم موسی بن جعفر(ع) را دستگیر کرده و حبس کنم. زیرا بیم دارم که میان امت، جنگی بیافروزد که خون مردمان ریخته شود». کلامی که ضمناً اعتراف هارون به گستردگی و نفوذ جنبش شیعیان بود که جز تحت رهبری امام موسی بن جعفر(ع) قرار نداشت.
فردای همان روز که 20روز از شوال 179هجری می گذشت، هارون وزیرش فضل بن ربیع را برای دستگیری امام هفتم(ع) فرستاد و آن حضرت را درحالی که کنار مزار پیامبر(ص) به نماز ایستاده بود، دستگیر کرده و به بصره اعزام داشت تا آن جا، در زندان عیسی بن جعفر زندانی شود. و مدتی بعد، امام هفتم را به بغداد منتقل نمود و به "سندی بن شاهک" سپرد تا در زندان هولناکی معروف به «عمارت مسیب» زندانی شود. شرایط زندان بسیار سخت بود؛ حبس انفرادی در یک زیر زمین تاریک که شب و روز تشخیص داده نمی شد، آن هم با گذاشتن غل و زنجیر و آزار و شکنجه های مختلف جسمی و روحی. با این حال، زندانبانها در حیرت بودند که این زندانی، موسی بن جعفر(ع)، چگونه از نمازها و سجده های طولانیش خسته نمی شود و معمولاً روزه دار است و هم چنان شکرگزار خداوند است که او را به معرفتش رهنمون شده و اینک در زندان فرصتی به وی ارزانی داشته تا که بتواند بیشتر با خداوندش راز و نیاز کند.
حدود چهار سال از زندان موسی بن جعفر(ع) می گذشت که هارون با طرحی پلید، طبقی خرمای سمی به زندان فرستاد تا "سندی بن شاهک" آنها را با قهر و اجبار به خورد امام هفتم(ع) بدهد. چند روزی نگذشت که در روز 25رجب سال 183هجری، پیشوای بزرگوارمان در غربت و اسارت به شهادت رسید. درحالی که دشمن قاتل، از افشای جنایتش بسیار هراسناک بود و دهها نفر را به صحنه آورد تا پیکر آن حضرت را ببینند و گواهی مکتوبی مبنی بر این که هیچ آزاری به موسی بن جعفر(ع) نرسیده و او به مرگ طبیعی از دنیا رفته، بدهند تا علیه حکومتش شورش صورت نگیرد.اما اینک تاریخ به زبان فصیح گواهی می دهد که رسوایی جز بر پیشانی تبهکاران ثبت نشده است.
مرقد مطهر امام هفتم در شهر کنونی کاظمین عراق، درحالی که نواده بزرگوارش امام جواد، نهمین پیشوای تشیع انقلابی نیز درکنار مزارش آرمیده، زیارتگاه شیعیان و پویندگان راه تابناکشان می باشد.

4-3 4خرداد۱۳۵۱– 25 مه: شهادت بنیانگذاران و دوتن از اعضای مرکزیت سازمان مجاهدین خلق ایران

بنیانگذاران و دو تن از اعضای مرکزیت مجاهدین
بنیانگذاران و دو تن از اعضای مرکزیت مجاهدین

سحـرگاه چهارم خرداد سال 1351، بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق ایران؛ محمد حنیف نژاد، سعید محسن و علی اصغر بدیع زادگان، به همراه دو تن ازاعضای مرکزیت سازمان مجاهدین خلق ایران، محمود عسگری زاده و رسول مشکین فام پس از ماهها اسارت و شکنجه در سیاهچالهای ساواک شاه، روانه میدان تیرباران شدند ودرراه رهایی خلق قهرمان ایران به شهادت رسیدند.

 
آنان پیشتازان و بن بست شکنانی بودند که درتیره ترین شبهای دیکتاتوری شاه و دردورانی که مبارزات رفرمیستی و رهبران سنتی با شکست و بن بست روبرو شده بودند و هیچ چشم اندازی برای ادامه مبارزه و روزنه یی برای آزادی وجود نداشت، بر جبر شرایط شوریدند و با بنیانگذاری یک سازمان انقلابی و حرفه یی با مشی اصولی، بن بست مبارزه را شکستند و با اتکا به ایدئولوژی اسلام انقلابی، زنگار ارتجاع ودجالگری را از سیمای اسلام رهایی بخش زدودند.
 
آنها با مجاهدت و بن بست شکنی خود به قول پدرطالقانی ”راه جهاد را گشودند” و ” از خون آنها سیلابها برخاست”.

3-3 سوم خرداد 1361: بعد از خرمشهر، جنگ ايران – عراق از هر نظر نامشروع شد

کودکان خرمشهر وارث ویرانیهای جنگ
کودکان خرمشهر وارث ویرانیهای جنگ

بعد از خرمشهر، جنگ ایران – عراق از هر نظر نامشروع شد
چهره ساکنان خرم شهر که سالهاست از شهرشان آواره شده اند، ناگفته های بسیاری را در خود دارد. 
آیا خاطره غرش توپها و بمبها و سربازانی که حتی نمی دانستند چرا روانه جبهه ها می شوند، فراموش شدنی است؟ 
و آیا در این سالیان، کسی به فکر آنهایی که مجبور به ترک زادگاه اجدادی شان شدند، بوده است؟ 
آیا کودکان خرمشهری علت ویرانی و خرابیهای شهرشان را می دانند؟ 
شهرستان خرمشهر تا قبل از جنگ ضدمیهنی، به دلیل موقعیت جغرافیایی و تجاری خود و ارتباط با دریای آزاد، شهری پررونق محسوب می شد. 
اما امروز آبادانی، رفاه و آرامش برای خرمشهریها به یک رؤیای دست نیافتنی تبدیل شده است. 
ما اغلب دوست نداریم گذشته را به یاد بیاوریم؛ بخصوص اگر واقعه خیلی دردآوری مثل جنگ خونین ضدمیهنی در میان باشد. اما بعضی وقتها برای شناخت بهتر، خوب است که اتفاقاً صحنه های دردآور گذشته را با دقت بیشتری مرور کنیم. 
تنها تا سال 65، یعنی 6سال پس از آغاز جنگ، 3هزار روستا و 50 شهر ویران شد. البته در دوسال بعد به این آمار وحشتناک باز هم اضافه شد، 
میزان اخّاذیهای رژیم از مردم به بهانه تأمین نیازمندیهای جنگ، دست کم معادل 3سال بودجه کل کشور بود. 
در پایان پنجمین سال جنگ، خسارت صنایع نفت، به 160میلیارد دلار بالغ می شد. 
رفسنجانی بعد از جنگ اعتراف کرد که خسارت ایران در این جنگ، 1000میلیارد دلار بوده است. 
جنگ ضدمیهنی، کل کشور را فلج کرده بود؛ پالایشگاهها و کارخانه ها از کار می افتادند و در نتیجه، سرمایه گذاری در کشور کاهش می یافت؛ شهرها ویران می شدند، مردم آواره می شدند و جوانان به کام مرگ می رفتند. مشکلاتی هم که یک شهر یا روستای بمباران شده با آن مواجه می شود اصلاً قابل شرح نیست. اقتصادش فلج می شود، کشاورزها و دهقانها فرار می کنند و بعد هم با خالی شدن شهرها، فقر و حاشیه نشینی گسترش پیدا می کند.
 

با همه این مشکلات، معلوم است که هیچ دولتی نباید از جنگ استقبال کند. پس چرا باید جنگ با عراق ادامه پیدا می کرد؟

”جنگ: مائده آسمانی!“ 
خمینی دجال از ابتدای جنگ آن را یک مائده آسمانی نامید! و برای حل مسائل داخلی خودش به آن دامن زد. 
خمینی به خوبی از عواقب جنگ و خصلت ویرانگر آن آگاه بود ولی چون حکومت ارتجاعی اش پاسخی برای انقلاب مردم و این همه انرژی آزاد شده در جامعه ایران و به کارگیری آن برای رشد و تعالی کشور نداشت، پس بهترین راه برون رفت و سرپوش گذاشتن روی این مسائل را در جنگ پیدا کرده بود. 
 خمینی چند مسأله جدی را با جنگ حل می کرد: 
اختناق و سرکوب خواستهای مردم و توجیه ناتوانی اش در پاسخگویی به مردم. 
 یک عامل خیلی مهم دیگر هم سرکوب و تلاش برای از دور خارج کردن نیروهای انقلابی و در رأسشان مجاهدین بود.

فرصتی برای صلح
در دو سال اول جنگ (تا خرداد 1361)، عراق بخشهای زیادی از خاک ایران، از جمله برخی شهرهای کردستان و کرمانشاه و خوزستان و ایلام را تصرف کرد. اما طی 21ماه از شروع جنگ، رژیم با بسیج جنگی، زمینهای تصرف شده را به تدریج پس گرفت. 
در خرداد 1361 عراق از خرمشهر که بزرگترین شهر ایرانی در تصرفش بود بیرون رفت، جنگ در داخل خاک ایران تمام شد. عراق با عقب کشیدن نیروهایش به مرزهای بین المللی، آمادگی خودش را برای قرارداد صلح اعلام کرد. 
از این پس، دیگر دلیلی برای ادامه جنگ وجود نداشت. 
 اینجا بود که رژیم خمینی بر سر یک دوراهی قرار گرفت: ادامه جنگ یا آتش بس و صلح؟ 
کنفرانس اسلامی و کشورهای بزرگ عضو کنفرانس تلاش زیادی کردند تا رژیم را به صلح تشویق کنند. سران کنفرانس اسلامی و بسیاری از شخصیتهای بین المللی برای میانجیگری به تهران آمدند؛ حتی حاضر شدند پول زیادی هم به رژیم بدهند؛ ولی خمینی زیر بار صلح نرفت. این در حالی بود که دولت عراق از همان ماههای اول جنگ خواهان آتش بس و صلح شده بود و این را مستمراً اعلام می کرد. 
تلویزیون رژیم: «یک سال پس از آغاز جنگ، امام هیأتی را از فلسطین پذیرفت. اینان آمده بودند تا برای آتش بس میان جیگری کنند. اولین گروه اعزامی به سرپرستی خلیل ابو جهاد بود». 
تلویزیون رژیم: «یاسر عرفات خودش شخصاً وارد جریان وساطت شد؛ او به همراه هیأت حسن نیت دولتهای اسلامی وارد تهران شد. آنها با امام ملاقات کردند. امام برای بار دوم میانجیگری آنها را نپذیرفت. در واقع درباره آن حرفی نزد و موضوع دیگری را پیش کشید…». 
خمینی: «بسم الله… من لازم می دانم که به شما آقایان که در رأس بعضی از کشورهای اسلامی هستید، نصیحت کنم. شما کوشش کنید که حکومت بر امور کشورهای خودتون بکنید؛ نه حکومت بر ابدان، و قلوب از شما کناره بگیرند. مسلمین اگر بخواهند موفق بشند و از زیر تعهدهای اجانب و سلطه اونها بیرون بیایند، حکومتهای اونها باید کوشش کنند که قلوب ملت خودشون را به دست بیارند». 
حتی در داخل رژیم، به خصوص در سالهای آخر جنگ هم دیگر روشن شده بود که این جنگ هیچ نتیجه یی جز شکست و رویارویی بیشتر ندارد. روغنی زنجانی رئیس سازمان برنامه و بودجه در کابینه موسوی و رفسنجانی، این موضوع را تصریح کرد. وی که اظهاراتش در سایت متعلق به موسوی منتشر شده، گفت: 
 «یکبار در اواخر سال 66 بود که برای ارائه گزارش اقتصادی نزد مهندس موسوی رفتم. وضعیت اقتصادی به هیچ وجه رضایت بخش نبود و احساس خطر می کردم. ایشان هم شدیداً احساس خطر می کردند. یک مداد در دست ایشان بود و به مداد آنقدر فشار آورد تا شکست. به من گفت این مداد آستانه تحمل مشخصی دارد و فشار بیش از حد موجب شکستن آن می شود و شما باید بدانید آستانه تحمل نظام و لحظه فروپاشی نظام موقعی است که باید احساس خطر کرد…». 
روغنی زنجانی در بخش دیگری از مصاحبه خود گفت: «هنوز رسماًًًًًً پذیرش قطعنامه اعلام نشده بود. می خواستند ابتدا به صورت رسمی مسئولان کشور اعلام نظر کنند. یادم هست آقای رضایی گفتند ما برای ادامه جنگ به بمب اتم نیاز داریم. در واقع ما به روش خودمان و نظامیها به روش خودشان به این نتیجه رسیدند که ادامه جنگ بی فایده است». 
تلویزیون رژیم ششم خرداد 86 - خمینی: «ما بعد از این که بهمون حمله کردند، دفاع کردیم. حالا هم در حال دفاع هستیم. دفاع  این نیست که تا اون گفت که یالا دستتو بده من، با هم صلح بکنیم ما رها کنیم، این حرف غلطی است». 
بعد از تخلیه خرمشهر، فقط و فقط، خمینی خواهان ادامه جنگ بود. چون با تخلیه اراضی و اعلام آمادگی دولت عراق برای عقب نشینی کامل نیروهایش، دیگر جنگ هیچ خصیصه ملی نداشت. صلح در آن شرایط می توانست برای رژیم یک پیروزی باشد؛ اما رژیم جنگ را ادامه داد. 
از نظر رژیم، مسأله اراضی فرعی بود. باید رژیم حاکم بر عراق سرنگون، و یک دولت اسلامی در عراق بر پا می شد. بر اساس ادعای دجالگرانه رژیم، باید نجف و کربلا اشغال می شد تا از این طریق بیت المقدس از دست اسراییل آزاد شود! 
 معلوم شد که ادعای ”دفاع مقدس“ ، یک نعل وارونه از سوی خمینی، برای مشروع کردن جنگی بود که ضامن بقای حکومت ارتجاعی اش به شمار می رفت. 
به این ترتیب خمینی با شعار دجالگرانه ”فتح قدس از طریق کربلا“ ، جنگ را به مدت شش سال دیگر ادامه داد. شعاری که ضد مصالح و منافع مردم ایران و حتی مردم فلسطین بود. 
دریک تحلیل سرّی حزب منحله جمهوری اسلامی آمده بود: 
 «… اگر انقلاب اسلامی می خواست هیچ گونه حساسیتی نسبت به واقعیات ورای مرزهای خود نداشته باشد و نمی خواست ملتهای دیگر را با حقیقت اسلام آشنا کند، اساساً جنگ عراق با ایران شروع نمی شد…». 
خمینی در داخل ایران با یک هماورد سرسخت و استوار مثل مجاهدین روبه رو بود. پس این سؤال مطرح می شود که آیا اصلاً برایش به صرفه نبود که جنگ را به همین خاطر هم که شده تمام کند تا بتواند به مسأله داخلی اش بپردازد؟ کدام رژیمی ترجیح می دهد همزمان در دو جبهه بجنگد؟ 
اتفاقاً مسأله اصلی خمینی این بود که برای ترور، خفقان، کشتار و اختناق داخلی و سرکوب مجاهدین، بهانه اجتماعی و سیاسی بتراشد. یعنی باید اینها را با کشتار و ویرانی و خرابی بیشتر در مرزها استمرار می داد تا بتواند سلطه ننگین خودش را ادامه دهد. والا حکومتش بر باد می رفت؛ دیگر نمی توانست مجاهدین را ستون پنجم و عامل امپریالیسم و امثالهم خطاب کند. 
بعد از عقب نشینی نیروهای عراقی از خاک ایران، مقاومت ایران یک رویارویی بسیار شجاعانه را علیه طلسم جنگ طلبی خمینی شروع کرد. شورای ملی مقاومت، جنگ را ناعادلانه و غیرمشروع و علیه منافع عالیه مردم ایران اعلام کرد و در اسفند 1361 طرح صلح پیشنهادی خود را منتشر نمود. این طرح صلح که دولت عراق موافقت اصولی خود را با آن اعلام کرده بود، از سوی هزاران حزب، سازمان و شخصیت سیاسی، پارلمانی، دولتی و… در اروپا و آمریکا و کانادا مورد حمایت قرار گرفت. 
بعد از جنگ و پس از خوردن زهر آتش بس که مشخص شد ادامه جنگ به مدت 6سال دیگر، یک امر بیهوده و ضدملی و ضدمیهنی بوده البته هر یک از سردمداران رژیم از خامنه ای و رفسنجانی تا اردبیلی و سایرین کوشیدند وانمود کنند که مخالف جنگ بوده اند. 
اخیراً هم یک وزیر سابق کابینه های پیشین نظام آخوندی، روغنی زنجانی که اظهاراتش در سایت متعلق به موسوی منتشر شده، درباره پشت پرده سیاست جنگ ضدمیهنی، به شعارهای دجالگرانه همه سران رژیم اشاره کرد و گفت: «معمولا مسئولان عالیرتبه کشور به صورت خصوصی در مورد ضرورت ادامه یا پایان جنگ صحبت می کردند… تقریبا اکثر آنها نسبت به ادامه جنگ انتقادهای جدی داشتند. 
وی افزود: «البته در مجلس هم همین طور بود، تمام نطقهای پیش از دستور نمایندگان در دفاع از ادامه جنگ بود، اما وقتی با تک تک نمایندگان به صحبت می نشستی که با این همه حمله، وضعیت مناطق جنگی امیدوار کننده نیست… آن نماینده هم ضرورت ادامه جنگ را به نقد می کشید و مخالفت می کرد». 
پاسدار شمخانی وزیر دفاع سابق آخوندها روز 4مهرماه 1384 اذعان کرد: 
 «هیچ کس، هیچ کس غیر از مجاهدین، در داخل کشور وجود ندارد که بعد از خرمشهر، اطلاعیه یی یا بیانیه یی داده باشد که جنگ باید خاتمه پیدا کند. برخلاف ادعای فعلی احزاب سیاسی. هیچ کس… هیچ سندی وجود ندارد که بعد از اتمام عملیات بیت المقدس که منجر به آزادسازی خرمشهر شد، گروه سیاسی خواهان وضعیتی باشد که امروز اعلام می کند». 
بله! در آن زمان که همه، مرعوب شعارهای جنگ جنگ و دجالگریهای خمینی شده بودند، هیچ کس جرأت مخالفت با جنگ را نداشت و صحبت از صلح ممنوع بود، مقاومت ایران یک رویارویی بسیار شجاعانه را علیه رژیم شروع کرد؛ چون عزم جزم کرده بود تا با پرداخت بیشترین قیمت و تحمل رذیلانه ترین برچسبها، طلسم جنگ طلبی خمینی را در هم بشکند. 
نتیجه: 
از خرداد 1361 به بعد، جنگ کاملاًً و از هر منظری نامشروع شد چون آتش بس و صلح در دسترس قرار گرفت، ولی خمینی دجال، فقط و فقط برای ادامه دیکتاتوری ننگینش، مردم ایران را شش سال دیگر هم در جنگ و ویرانی فرو برد.
 
 

3خرداد۱۳۵۰ – 24 مه: شهادت امیرپرویز پویان

امیرپرویز پویان
امیرپرویز پویان 

سوم خرداد ۱۳۵۰، شهادت چریک فدایی خلق، امیرپرویز پویان و همرزمانش



امیرپرویز پویان، یکی از چهره های درخشان مبارزه مسلحانه انقلابی خلق ماست که با یاری فداییان شهید مسعود احمدزاده و عباس مفتاحی، در پایه گذاری سازمان چریکهای فدایی خلق ایران، نقش تعیین کننده یی ایفا کرد.
امیرپرویز پویان و یارانش در دوران اختناق رژیم شاه با مرزبندی قاطع و انقلابی در مقابل حزب مردم فروش توده و ماهیت تسلیم طلب و ضدانقلابی آن و در شرایطی که حزب توده در وحشت از دیکتاتوری پلیسی رژیم شاه، دست زدن به هر گونه «عمل» را عامل تشدید خفقان پلیسی و نوعی خودکشی تلقی می کرد و آن را از اساس مردود می شمرد، سد بی عملی را شکستند و با عزم استوار و رزم انقلابی خود زنده بودن یک خلق را در صحنه های پرشور نبرد انقلابی مسلحانه به نمایش گذاشتند.
از امیرپرویز پویان، آثار ارزشمندی به یادگار مانده که ازجمله «بازگشت به ناکجاآباد» و «ضرورت مبارزه مسلحانه و رد تئوری بقا» را می توان نام برد. در این آثار، پویان برای درهم شکستن افسانه شکست ناپذیری دشمن، شجاعانه به تبلیغ و ترویج «ضرورت اعمال قهر انقلابی» ازسوی عنصر «پیشتاز» پرداخت.
فدایی دلیر امیرپرویز پویان و همرزمانش، اسکندر صادقی نژاد، کارگر جوشکار و دبیر سندیکای فلزکاران ایران و رحمت الله پیرونذیری، در روز 3خرداد سال۱۳۵۰، در جریان یک نبرد نابرابر با دژخیمان ساواک شاه، در خیابان نیروی هوایی تهران، قهرمانانه جنگیدند و به شهادت رسیدند.

 



3-3 3 خرداد1019 – 24 مه : نخستين چاپخانه در ايران


 نخستین چاپخانه در ایران
نخستین چاپخانه در ایران

بر اساس برخی اسناد تاریخی، نخستین چاپخانه ایران در اول خرداد 1019 شمسی مطابق با 22 ماه مه سال 1640 میلادی وارد کشور شده است. این چاپخانه در زمان شاه عباس و توسط یک ارمنی در اصفهان نصب و راه اندازی شد. اما پس از آن زمان، صنعت چاپ به دلیل عدم حمایت دولتها ازکار افتاد. در سال 1210 شمسی عباس میرزا نایب السلطنه فتحعلی شاه قاجار دستور وارد کردن چاپخانه به ایران را صادر کرد. وی شخصی به نام میرزا جعفر تبریزی را به مسکو فرستاد و یک دستگاه چاپخانه سنگی به ایران آورد.


به ياد شادروان عماد رام


 

شادروان عماد رام.
گرامی باد یاد و خاطره استاد نامدار موسیقی، هنرمند محبوب مردم، عضو شورای ملی مقاومت ایران عمادرام


لبم چو گل خندان    دو دیده ام دریاست
 لب از برون خندد   دل از درون گرید
 زبرق چشمانم نشانه یی پیداست
 زبرق چشمانم نشانه یی پیداست
 
راستی که این وصف حال خود عماد هم هست. سرخوش و شاداب و سبک بار، با روحی لطیف و قلبی شفاف و صدایی گرم که با نی و از نی حکایتها داشت… اهل فن و اصحاب هنر، بهتر از همگی ما می دانند که جامعه هنری ایران چه گوهر ذیقیمتی را از دست داده است. به راستی که او به عنوان یکی از رادمردان ادب و هنر ایران زمین، هم جامع ارزشها و اصالتهای هنر ملی بود و هم واضع نوآوریهای ماندنی، و هم در شمار درختان پرثمری که هرچه بیشتر گل ومیوه می دهند، بیشتر سر فروتنی در برابر آب و خاک و تبار تاریخی خود فرود می آورند.
 
عمادرام به راستی در شمار آن درختان پرثمری بود که دربرابر دیکتاتوری لجام گسیخته آخوندی سربرافراشت و دربرابر آب و خاک و تبار تاریخی خود سر فرود آورد.
نقش مؤثر در احیای موسیقی مازندرانی، کمک به تأسیس انجمن تئاتر ساری، از اولین فعالیتهای اجتماعی عمادرام بود. او از معدود موسیقی دانان معاصر ایران بود که هنرهای آهنگسازی، شاعری، نوازندگی و خوانندگی را یک جا داشت و یادآور بزرگانی همچون عارف و شیدا بود. 

آثار تصویری او ازجمله، پیرچنگی که خود وی در آن، در نقش یک پیرمرد چنگ می نواخت، تنهایی، ویرانه و نیز آثاری با نام بیا تا گل برافشانیم نیز از دیگر دستاوردهای این هنرمند بزرگ به شمار می آیند. عمادرام در دوران رژیم سابق، سالها سرپرستی ارکسترهای مختلف را در وزارت فرهنگ و هنر به عهده داشت و این ارکسترها را باجدیت، هدایت و رهبری می کرد. او با سخت کوشی بسیار در موسیقی نوین ایران، آثار ارزنده یی از خود به جای گذاشت.
 
یکی دیگر از ابتکارات هنری عمادرام تابلوهای موزیکالی بود که وی در آنها هم در نقش هنرپیشه، هم آهنگساز و هم خواننده ایفای نقش می نمود. عمادرام در آهنگسازی نیز نوآور و در نوازندگی بدعت گذار بود. او در به خدمت گرفتن فلوت برای اجرای ملودیهای ایرانی شیوه یی خاص و شایسته برجای نهاد.

با انقلاب ضدسلطنتی و ربوده شدن رهبری انقلاب توسط خمینی دجال، زندگی عمادرام هم دستخوش تغییر می شود. وی در خاطراتش در این مورد می نویسد:

 «به خاطر دارم که یکی دو هفته پیش از پیروزی انقلاب57، خمینی پس از سالها دوری، با هواپیما عازم ایران بود. خبرنگاری از او پرسید که درآن لحظه چه احساسی دارد. او در جوابش گفت هیچ. من از همان لحظه فهمیدم که وطن من درگیر مشتی عمامه به سر شده است که سالیان دراز برای دست یافتن به چنین فرصتی خوابهای طلایی می دیده اند. ازاین رو باید بدون هیچ درنگی دست به کار شد و تا آخرین لحظه حیات برای ریشه کن کردن این زالوهای تشنه به خون از هیچ مبارزه یی روی گردان نبود.
ابتدا دست به تهیه و تکثیر نوارهایی زدم به نام «شبانه» یا «شب زنده داران» که محتوایی جز وطن خواهی و مردم سالاری نداشت. و ترانه هایی به نام هموطن! ایران- ایران كه با سخنانی نیشدار به آخوندها همراه بود و خوشایند ذائقه عوامل حکومت نبود.
لذا در سال ۱۳۶۰ دستگیر و روانه زندانم کردند. روزنامه مردم ارگان رسمی حزب توده که درآن زمان در نمازجمعه هم پخش می شد اولین روزنامه یی بود که نوشت: «عمادرام» جرثومه فساد دستگیر و زندانی شد. بعداز دو ماه اسارت با پادرمیانی دوستی! با ضبط آهنگهای مبتذل بر روی کلیه نوارهای وطنی من، و تحمل هشتاد ضربه شلاق از زندان آزاد شدم. پس از آزادی از زندان به این فکر افتادم که دربرابر چنین حکومتی نباید لب فروبست و آرام نشست. لذا به تهیه و پخش نوارهایی دست زدم به نامهایحافظ، همتای آفتاب، که درباره مولانا بود، و قصه های کودکان.
 

 اما روح ناآرام این هنرمند آزاده که به درستی خطر خمینی را دریافته بود در جستجوی راهی بود تا این هیولای مهیب را که از جرثومه های سیاه تاریخ زبانه کشیده بود به بند در کشد. وی در قسمت دیگری از خاطراتش می نویسد:

دوستی داشتم که عضو شورای ملی مقاومت بود. او ضمن بحث و گفتگو با من، کتابها و فیلمهایی از مجاهدین خلق و شورای ملی مقاومت را در اختیارم قرار می داد. رفته رفته پی بردم که گمشده خود را بازخواهم یافت. لذا به مبارزه سی ساله سازمان مجاهدین خلق و اعضای شورای ملی مقاومت پی بردم. بخصوص، در فیلمهای اوایل انقلاب که حاوی سخنان آقای رجوی درامجدیه، تبریز، و شمال ایران بود، آتش حقیقت مردم خواهی و ایران دوستی را در وجود ایشان شعله ور دیدم و یقینم شد ایشان رهبر جنبشی است که منشأ مبارزه اش همان صداقت، و فداکاری به خاطر مردم ایران می باشد.
 ... قبل از برنامه سی ام تیر در پاریس، در یکی دوجلسه با دیگر هنرمندان، نشستی با خانم رجوی داشتم، که ضمن آن از فعالیتهای ایشان برای تبدیل ارتش آزادیبخش از پیاده به زرهی، ارتقای خانمها تا درجه فرماندهی و جانشینی فرمانده کل ارتش آزادیبخش، همچنین دفاع ایشان از مقام زن در جامعه ایران مطلع شدم و فهمیدم که ایشان یکی از برجسته ترین شخصیتهای انسانی و بانویی مترقی و سیاسی هستند. 
به همین دلیل برایم افتخاری بود ک به عضویت شورا درآیم تا درکنار همین همرزمانم به مبارزه برای آزادی مردم بپردازم.


می گویند هنرمندان، وجدان بیدار زمان خود هستند. و عمادرام این وجدان بیدار زمان، در جستجوی راهی بود برای درمان دردهایی که ارتجاع خمینی بر پیکر ایران و ایرانی ریخته بود، سرانجام درمان را می یابد. عمادرام این چنین می نویسد: 
 وقتی این فرصت به من داده شد برای اجلاس شورا با آقای رجوی روبه رو شوم و با ایشان به گفتگو بنشینم. تازه دریافتم این همه عشق مجاهدین و هواداران آنها برای آزادی از کجا سرچشمه می گیرد. باید به تأکید بگویم انسانیت، مهربانی، یگانگی، شجاعت و قاطعیت و تیزهوشی با اعتقاد راسخ به یک حکومت مردم سالار و پشتوانه یی متجاوز از سی سال مبارزه برای ایران و مردم آن، خلاصه یی است از این رادمرد تاریخ. که تاکنون نظیر آن کمتر دیده شده است. من به آنچه می خواستم رسیده بودم».
 
ده سال همراهی با مقاومت ایران باعث شد که هنردوستان ایران و جهان بتوانند آثار ارزشمند این آهنگساز و نوازنده پیش کسوت ایران را در صحنه های بزرگ با همراهی ارکسترهای معروف جهان بشنوند. اجراهایی که با پاله . د. کنگره در پاریس شروع شد و در سالنهای بزرگ دیگر در نقاط دیگر ادامه یافت.

سرانجام، هنرمند والایی که هنردوستان، خدمات ارزنده اش را بخش ارزشمندی از فرهنگ و موسیقی ایرانی و میراث فرهنگی ایران زمین می دانند و مبارزان، یاری و فتوت او را در مبارزه علیه استبداد و ارتجاع می ستایند، در نهم خرداد ماه ۱۳۸2 ازمیان ما پرکشید.
 
رئیس جمهور برگزیده مقاومت در فقدان این هنرمند مردمی و مبارز گفت:
 

 «قدر و منزلت هنری عمادرام برای جامعه هنری کشور و برای همه ایرانیانی که عواطف و احساساتشان با ساز و صدای او آشناست، نیاز به وصف ندارد. با این همه، تردیدی نیست که خصال انسانی این رادمرد هنر ملی در صدر ارزشهایش قرار می گیرد. ارزشهایی همچون وفا و بزرگ منشی و فروتنی که او را در قلب هموطنان و دوستدارانش جای داده است. همان ارزشهای والایی که او را با مقاومت پیوند داد و به یار وغمخوار صمیمی رزم آوران آزادی تبدیل کرد. آن قدر که برخی آثار ارزنده هنری خود را به تجلیل از مجاهدان و رزم آوران آزادی اختصاص داد و به آنها هدیه نمود».
 
عمادرام در گورستان بریف هوف شهر دوسلدورف آلمان به خاک سپرده شد و مزارش توسط یارانش گلباران گردید.