Sunday, 25 May 2014

4-3 شهادت امام موسی کاظم (ع)

Bookmark and Share

مرقد مطهر امام موسی کاظم
مرقد مطهر امام موسی کاظم

شهادت امام موسی کاظم (ع)

سالروز شهادت هفتمین پیشوای شیعیان, امام موسی کاظم (ع) سمبل پایداری و سازش ناپذیری را به پویندگان راه تابناک آن حضرت تسلیت می گوئیم.

 

روز بیست و پنجم ماه رجب سال 183 هجری، بغداد درسوگ هفتمین پیشوای تشیع انقلابی ابوابراهیم موسی ابن جعفر (امام موسی کاظم) عزادار شد. امام موسی کاظم که به مدت 35سال عهده دار امامت و راهبری جنبش شیعیان خاندان پیامبر(ص) بود، در هفتم ماه صفر سال 128هجری در «ابواء» متولد شد و درسن 55 سالگی به دستور خلیفه هارون الرشید و توسط یک کارگزار دژخیم او به نام «سندی بن شاهک» در زندان به شهادت رسید.
موسی بن جعفر فرزند امام ششم شیعیان، حضرت جعفر بن محمدالصادق(ع) است و مادرش بانوی بزرگواری از زنان آل محمد(ص) به نام «حمیده بربریه» می باشد. حمیده در نوجوانی به عنوان برده و کنیز به مدینه آورده شد وآنچنان که سنت ائمه بود که بردگان را می خریدند وپس ازمدتی آموزش وتعلیم معارف رهایی بخش توحید آزاد می کردند، توسط امام محمد باقر خریده شد و بعدا به عقد ازدواج امام جعفر صادق درآمد وثمره اش امام موسی کاظم بود.
امام موسی کاظم (ع) در مدت 35سال امامت خود با چند خلیفه عباسی مواجه و درگیر بود که عبارت بودند از: خلیفه منصور دوانیقی قاتل امام ششم(ع) که تا پایان عمر وی به مدت ده سال طول کشید. سپس دوران خلافت مهدی عباسی رسید و بعد از او دوران کوتاه موسی بن محمد عباسی که حدود 13ماه بیشتر نبود و در آخر هم به مدت 15سال اواخر زندگانی پرارج امام مصادف بود با دوران خلافت هارون الرشید عباسی.
پس از امام صادق، فضای سیاسی علیه امامان وحضور و فعالیت آنان هرچه تیره تر شد. به هنگام شهادت امام ششم، منصور، خلیفه عباسی دستورداده بود که هرکه به عنوان جانشین او معین شده را بگیرند وگردن بزنند.لذا برخلاف امامان پیشین، حضرت موسی بن جعفر به طورصریح به عنوان امام بعدی به شیعیان معرفی نشده بود. بلکه درپرده یی از ابهام بود وحضرت صادق برای ردگم کردن، 5 نفر را نام برده بود که اولین آن خود منصور خلیفه عباسی بود ویکی از آنها هم فرزند کوچکترش موسی بن جعفربود.به همین جهت بعد از شهادت امام صادق، عده یی برآن شدند که جانشین او اسماعیل است که مرد جلیل القدری بود اما همان زمان امام صادق فوت کرده بود.اما پیروان اسماعیل گفتند که اوغایب شده ومهدی موعودهم اوست.اینها به فرقه اسماعیلیه معروف شدند.برخی پسر دیگر امام صادق یعنی عبدالله را امام خواندند اما شیعیان اصیل، امام را شناختند. حضرت موسی بن جعفردر20 سالگی به امامت رسید.
امام کاظم درشرایط دشوار و پراختناقی می زیست وهرگز فرصت نکرد مانند امام باقر وامام صادق به فعالیت علنی بپردازد.اما او که با 4 خلیفه عباسی هم عصر وازسوی آنها تحت فشار وشکنجه وزندان بود، با مجاهدت وفداکاری بسیار، مردانی را تربیت کرد وبه اقصی نقاط دنیا می فرستاد وبدین وسیله توسط همان شبکه سری، امور شیعیان را هدایت می کرد.ازجمله این مردان، هشام بن حکم شهرت زیادی دارد کسی که کتب ذیقیمتی درفقه، حدیث، کلام، فلسفه و دیگر معارف اسلامی نگاشته و ازجمله کتابی درنقد برخی فلاسفه یونان به تحریر درآورده است.
ازجمله شیعیان امام هفتم علی بن یقطین وزیر هارون الرشید بود که بارها از امام اجازه خواسته بود آن کار را رها کند اما امام به او اجازه نمی داد.
امام هفتم سمبل وتجسم مقاومت وسازش ناپذیری پیشوایان توحید بود.هارون الرشید سعی کرد شرایط فشار زندان را هرچه بیشتر افزایش دهد تا شاید امام را به تسلیم وادار کند.اما هرچه فشار را زیادتر کرد با مقاومت بیشتر روبرو شد.اینچنین بود که سرانجام حکم قتل امام را صادر کرد و او را پس ازتحمل سالها اسارت به شهادت رساند.

از زندان تا شهادت

بنابه روایتهای مشهور، دراواسط ماه شوال 179هجری که پانزدهمین سال خلافت هارون الرشید بود، وی پس از انجام مناسک عمره از مکه رهسپار مدینه شد تا -بر حسب ظاهر- قبر مطهر پیامبر(ص) را زیارت کند.
پس از این ماجرا بود که هارون به حجاز سفر کرده و اینک به مدینه وارد شده و به زیارت پیامبر(ص) می رفت. وقتی هارون به کنار قبر مطهر رسول الله(ع) رسید، چنین گفت: «سلام بر تو ای پسرعمو درحالی که به این نسبت بر دیگران سرفرازی می کنم».
همانوقت، موسی بن جعفر(ع) که شیوه برخورد دیگری را ضروری می دید، وارد شد و برابر مزار پیامبر ایستاد و گفت: «سلام بر تو ای رسول خداوند، سلام بر تو ای پدرم».
حاضران، دگرگون شدن چهره هارون و آشکار شدن خشم را در چهره اش مشاهده کردند، چون عبارت «پدرم» در قیاس با عبارت هارون که «پسر عمو»،گفته بود، آشکارا منزلت قلابی هارون در جامعه را به رغم حاکمیتش به خاک می کوبید.
در نوبت بعدی زیارت هارون، حاضران شنیدند که وی خطاب به پیامبر(ص) می گوید: «پدر و مادرم به فدایت، به درگاهت عذر می آورم از کاری که عزم کرده ام. من قصد دارم موسی بن جعفر(ع) را دستگیر کرده و حبس کنم. زیرا بیم دارم که میان امت، جنگی بیافروزد که خون مردمان ریخته شود». کلامی که ضمناً اعتراف هارون به گستردگی و نفوذ جنبش شیعیان بود که جز تحت رهبری امام موسی بن جعفر(ع) قرار نداشت.
فردای همان روز که 20روز از شوال 179هجری می گذشت، هارون وزیرش فضل بن ربیع را برای دستگیری امام هفتم(ع) فرستاد و آن حضرت را درحالی که کنار مزار پیامبر(ص) به نماز ایستاده بود، دستگیر کرده و به بصره اعزام داشت تا آن جا، در زندان عیسی بن جعفر زندانی شود. و مدتی بعد، امام هفتم را به بغداد منتقل نمود و به "سندی بن شاهک" سپرد تا در زندان هولناکی معروف به «عمارت مسیب» زندانی شود. شرایط زندان بسیار سخت بود؛ حبس انفرادی در یک زیر زمین تاریک که شب و روز تشخیص داده نمی شد، آن هم با گذاشتن غل و زنجیر و آزار و شکنجه های مختلف جسمی و روحی. با این حال، زندانبانها در حیرت بودند که این زندانی، موسی بن جعفر(ع)، چگونه از نمازها و سجده های طولانیش خسته نمی شود و معمولاً روزه دار است و هم چنان شکرگزار خداوند است که او را به معرفتش رهنمون شده و اینک در زندان فرصتی به وی ارزانی داشته تا که بتواند بیشتر با خداوندش راز و نیاز کند.
حدود چهار سال از زندان موسی بن جعفر(ع) می گذشت که هارون با طرحی پلید، طبقی خرمای سمی به زندان فرستاد تا "سندی بن شاهک" آنها را با قهر و اجبار به خورد امام هفتم(ع) بدهد. چند روزی نگذشت که در روز 25رجب سال 183هجری، پیشوای بزرگوارمان در غربت و اسارت به شهادت رسید. درحالی که دشمن قاتل، از افشای جنایتش بسیار هراسناک بود و دهها نفر را به صحنه آورد تا پیکر آن حضرت را ببینند و گواهی مکتوبی مبنی بر این که هیچ آزاری به موسی بن جعفر(ع) نرسیده و او به مرگ طبیعی از دنیا رفته، بدهند تا علیه حکومتش شورش صورت نگیرد.اما اینک تاریخ به زبان فصیح گواهی می دهد که رسوایی جز بر پیشانی تبهکاران ثبت نشده است.
مرقد مطهر امام هفتم در شهر کنونی کاظمین عراق، درحالی که نواده بزرگوارش امام جواد، نهمین پیشوای تشیع انقلابی نیز درکنار مزارش آرمیده، زیارتگاه شیعیان و پویندگان راه تابناکشان می باشد.

4-3 4خرداد۱۳۵۱– 25 مه: شهادت بنیانگذاران و دوتن از اعضای مرکزیت سازمان مجاهدین خلق ایران

بنیانگذاران و دو تن از اعضای مرکزیت مجاهدین
بنیانگذاران و دو تن از اعضای مرکزیت مجاهدین

سحـرگاه چهارم خرداد سال 1351، بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق ایران؛ محمد حنیف نژاد، سعید محسن و علی اصغر بدیع زادگان، به همراه دو تن ازاعضای مرکزیت سازمان مجاهدین خلق ایران، محمود عسگری زاده و رسول مشکین فام پس از ماهها اسارت و شکنجه در سیاهچالهای ساواک شاه، روانه میدان تیرباران شدند ودرراه رهایی خلق قهرمان ایران به شهادت رسیدند.

 
آنان پیشتازان و بن بست شکنانی بودند که درتیره ترین شبهای دیکتاتوری شاه و دردورانی که مبارزات رفرمیستی و رهبران سنتی با شکست و بن بست روبرو شده بودند و هیچ چشم اندازی برای ادامه مبارزه و روزنه یی برای آزادی وجود نداشت، بر جبر شرایط شوریدند و با بنیانگذاری یک سازمان انقلابی و حرفه یی با مشی اصولی، بن بست مبارزه را شکستند و با اتکا به ایدئولوژی اسلام انقلابی، زنگار ارتجاع ودجالگری را از سیمای اسلام رهایی بخش زدودند.
 
آنها با مجاهدت و بن بست شکنی خود به قول پدرطالقانی ”راه جهاد را گشودند” و ” از خون آنها سیلابها برخاست”.

3-3 سوم خرداد 1361: بعد از خرمشهر، جنگ ايران – عراق از هر نظر نامشروع شد

کودکان خرمشهر وارث ویرانیهای جنگ
کودکان خرمشهر وارث ویرانیهای جنگ

بعد از خرمشهر، جنگ ایران – عراق از هر نظر نامشروع شد
چهره ساکنان خرم شهر که سالهاست از شهرشان آواره شده اند، ناگفته های بسیاری را در خود دارد. 
آیا خاطره غرش توپها و بمبها و سربازانی که حتی نمی دانستند چرا روانه جبهه ها می شوند، فراموش شدنی است؟ 
و آیا در این سالیان، کسی به فکر آنهایی که مجبور به ترک زادگاه اجدادی شان شدند، بوده است؟ 
آیا کودکان خرمشهری علت ویرانی و خرابیهای شهرشان را می دانند؟ 
شهرستان خرمشهر تا قبل از جنگ ضدمیهنی، به دلیل موقعیت جغرافیایی و تجاری خود و ارتباط با دریای آزاد، شهری پررونق محسوب می شد. 
اما امروز آبادانی، رفاه و آرامش برای خرمشهریها به یک رؤیای دست نیافتنی تبدیل شده است. 
ما اغلب دوست نداریم گذشته را به یاد بیاوریم؛ بخصوص اگر واقعه خیلی دردآوری مثل جنگ خونین ضدمیهنی در میان باشد. اما بعضی وقتها برای شناخت بهتر، خوب است که اتفاقاً صحنه های دردآور گذشته را با دقت بیشتری مرور کنیم. 
تنها تا سال 65، یعنی 6سال پس از آغاز جنگ، 3هزار روستا و 50 شهر ویران شد. البته در دوسال بعد به این آمار وحشتناک باز هم اضافه شد، 
میزان اخّاذیهای رژیم از مردم به بهانه تأمین نیازمندیهای جنگ، دست کم معادل 3سال بودجه کل کشور بود. 
در پایان پنجمین سال جنگ، خسارت صنایع نفت، به 160میلیارد دلار بالغ می شد. 
رفسنجانی بعد از جنگ اعتراف کرد که خسارت ایران در این جنگ، 1000میلیارد دلار بوده است. 
جنگ ضدمیهنی، کل کشور را فلج کرده بود؛ پالایشگاهها و کارخانه ها از کار می افتادند و در نتیجه، سرمایه گذاری در کشور کاهش می یافت؛ شهرها ویران می شدند، مردم آواره می شدند و جوانان به کام مرگ می رفتند. مشکلاتی هم که یک شهر یا روستای بمباران شده با آن مواجه می شود اصلاً قابل شرح نیست. اقتصادش فلج می شود، کشاورزها و دهقانها فرار می کنند و بعد هم با خالی شدن شهرها، فقر و حاشیه نشینی گسترش پیدا می کند.
 

با همه این مشکلات، معلوم است که هیچ دولتی نباید از جنگ استقبال کند. پس چرا باید جنگ با عراق ادامه پیدا می کرد؟

”جنگ: مائده آسمانی!“ 
خمینی دجال از ابتدای جنگ آن را یک مائده آسمانی نامید! و برای حل مسائل داخلی خودش به آن دامن زد. 
خمینی به خوبی از عواقب جنگ و خصلت ویرانگر آن آگاه بود ولی چون حکومت ارتجاعی اش پاسخی برای انقلاب مردم و این همه انرژی آزاد شده در جامعه ایران و به کارگیری آن برای رشد و تعالی کشور نداشت، پس بهترین راه برون رفت و سرپوش گذاشتن روی این مسائل را در جنگ پیدا کرده بود. 
 خمینی چند مسأله جدی را با جنگ حل می کرد: 
اختناق و سرکوب خواستهای مردم و توجیه ناتوانی اش در پاسخگویی به مردم. 
 یک عامل خیلی مهم دیگر هم سرکوب و تلاش برای از دور خارج کردن نیروهای انقلابی و در رأسشان مجاهدین بود.

فرصتی برای صلح
در دو سال اول جنگ (تا خرداد 1361)، عراق بخشهای زیادی از خاک ایران، از جمله برخی شهرهای کردستان و کرمانشاه و خوزستان و ایلام را تصرف کرد. اما طی 21ماه از شروع جنگ، رژیم با بسیج جنگی، زمینهای تصرف شده را به تدریج پس گرفت. 
در خرداد 1361 عراق از خرمشهر که بزرگترین شهر ایرانی در تصرفش بود بیرون رفت، جنگ در داخل خاک ایران تمام شد. عراق با عقب کشیدن نیروهایش به مرزهای بین المللی، آمادگی خودش را برای قرارداد صلح اعلام کرد. 
از این پس، دیگر دلیلی برای ادامه جنگ وجود نداشت. 
 اینجا بود که رژیم خمینی بر سر یک دوراهی قرار گرفت: ادامه جنگ یا آتش بس و صلح؟ 
کنفرانس اسلامی و کشورهای بزرگ عضو کنفرانس تلاش زیادی کردند تا رژیم را به صلح تشویق کنند. سران کنفرانس اسلامی و بسیاری از شخصیتهای بین المللی برای میانجیگری به تهران آمدند؛ حتی حاضر شدند پول زیادی هم به رژیم بدهند؛ ولی خمینی زیر بار صلح نرفت. این در حالی بود که دولت عراق از همان ماههای اول جنگ خواهان آتش بس و صلح شده بود و این را مستمراً اعلام می کرد. 
تلویزیون رژیم: «یک سال پس از آغاز جنگ، امام هیأتی را از فلسطین پذیرفت. اینان آمده بودند تا برای آتش بس میان جیگری کنند. اولین گروه اعزامی به سرپرستی خلیل ابو جهاد بود». 
تلویزیون رژیم: «یاسر عرفات خودش شخصاً وارد جریان وساطت شد؛ او به همراه هیأت حسن نیت دولتهای اسلامی وارد تهران شد. آنها با امام ملاقات کردند. امام برای بار دوم میانجیگری آنها را نپذیرفت. در واقع درباره آن حرفی نزد و موضوع دیگری را پیش کشید…». 
خمینی: «بسم الله… من لازم می دانم که به شما آقایان که در رأس بعضی از کشورهای اسلامی هستید، نصیحت کنم. شما کوشش کنید که حکومت بر امور کشورهای خودتون بکنید؛ نه حکومت بر ابدان، و قلوب از شما کناره بگیرند. مسلمین اگر بخواهند موفق بشند و از زیر تعهدهای اجانب و سلطه اونها بیرون بیایند، حکومتهای اونها باید کوشش کنند که قلوب ملت خودشون را به دست بیارند». 
حتی در داخل رژیم، به خصوص در سالهای آخر جنگ هم دیگر روشن شده بود که این جنگ هیچ نتیجه یی جز شکست و رویارویی بیشتر ندارد. روغنی زنجانی رئیس سازمان برنامه و بودجه در کابینه موسوی و رفسنجانی، این موضوع را تصریح کرد. وی که اظهاراتش در سایت متعلق به موسوی منتشر شده، گفت: 
 «یکبار در اواخر سال 66 بود که برای ارائه گزارش اقتصادی نزد مهندس موسوی رفتم. وضعیت اقتصادی به هیچ وجه رضایت بخش نبود و احساس خطر می کردم. ایشان هم شدیداً احساس خطر می کردند. یک مداد در دست ایشان بود و به مداد آنقدر فشار آورد تا شکست. به من گفت این مداد آستانه تحمل مشخصی دارد و فشار بیش از حد موجب شکستن آن می شود و شما باید بدانید آستانه تحمل نظام و لحظه فروپاشی نظام موقعی است که باید احساس خطر کرد…». 
روغنی زنجانی در بخش دیگری از مصاحبه خود گفت: «هنوز رسماًًًًًً پذیرش قطعنامه اعلام نشده بود. می خواستند ابتدا به صورت رسمی مسئولان کشور اعلام نظر کنند. یادم هست آقای رضایی گفتند ما برای ادامه جنگ به بمب اتم نیاز داریم. در واقع ما به روش خودمان و نظامیها به روش خودشان به این نتیجه رسیدند که ادامه جنگ بی فایده است». 
تلویزیون رژیم ششم خرداد 86 - خمینی: «ما بعد از این که بهمون حمله کردند، دفاع کردیم. حالا هم در حال دفاع هستیم. دفاع  این نیست که تا اون گفت که یالا دستتو بده من، با هم صلح بکنیم ما رها کنیم، این حرف غلطی است». 
بعد از تخلیه خرمشهر، فقط و فقط، خمینی خواهان ادامه جنگ بود. چون با تخلیه اراضی و اعلام آمادگی دولت عراق برای عقب نشینی کامل نیروهایش، دیگر جنگ هیچ خصیصه ملی نداشت. صلح در آن شرایط می توانست برای رژیم یک پیروزی باشد؛ اما رژیم جنگ را ادامه داد. 
از نظر رژیم، مسأله اراضی فرعی بود. باید رژیم حاکم بر عراق سرنگون، و یک دولت اسلامی در عراق بر پا می شد. بر اساس ادعای دجالگرانه رژیم، باید نجف و کربلا اشغال می شد تا از این طریق بیت المقدس از دست اسراییل آزاد شود! 
 معلوم شد که ادعای ”دفاع مقدس“ ، یک نعل وارونه از سوی خمینی، برای مشروع کردن جنگی بود که ضامن بقای حکومت ارتجاعی اش به شمار می رفت. 
به این ترتیب خمینی با شعار دجالگرانه ”فتح قدس از طریق کربلا“ ، جنگ را به مدت شش سال دیگر ادامه داد. شعاری که ضد مصالح و منافع مردم ایران و حتی مردم فلسطین بود. 
دریک تحلیل سرّی حزب منحله جمهوری اسلامی آمده بود: 
 «… اگر انقلاب اسلامی می خواست هیچ گونه حساسیتی نسبت به واقعیات ورای مرزهای خود نداشته باشد و نمی خواست ملتهای دیگر را با حقیقت اسلام آشنا کند، اساساً جنگ عراق با ایران شروع نمی شد…». 
خمینی در داخل ایران با یک هماورد سرسخت و استوار مثل مجاهدین روبه رو بود. پس این سؤال مطرح می شود که آیا اصلاً برایش به صرفه نبود که جنگ را به همین خاطر هم که شده تمام کند تا بتواند به مسأله داخلی اش بپردازد؟ کدام رژیمی ترجیح می دهد همزمان در دو جبهه بجنگد؟ 
اتفاقاً مسأله اصلی خمینی این بود که برای ترور، خفقان، کشتار و اختناق داخلی و سرکوب مجاهدین، بهانه اجتماعی و سیاسی بتراشد. یعنی باید اینها را با کشتار و ویرانی و خرابی بیشتر در مرزها استمرار می داد تا بتواند سلطه ننگین خودش را ادامه دهد. والا حکومتش بر باد می رفت؛ دیگر نمی توانست مجاهدین را ستون پنجم و عامل امپریالیسم و امثالهم خطاب کند. 
بعد از عقب نشینی نیروهای عراقی از خاک ایران، مقاومت ایران یک رویارویی بسیار شجاعانه را علیه طلسم جنگ طلبی خمینی شروع کرد. شورای ملی مقاومت، جنگ را ناعادلانه و غیرمشروع و علیه منافع عالیه مردم ایران اعلام کرد و در اسفند 1361 طرح صلح پیشنهادی خود را منتشر نمود. این طرح صلح که دولت عراق موافقت اصولی خود را با آن اعلام کرده بود، از سوی هزاران حزب، سازمان و شخصیت سیاسی، پارلمانی، دولتی و… در اروپا و آمریکا و کانادا مورد حمایت قرار گرفت. 
بعد از جنگ و پس از خوردن زهر آتش بس که مشخص شد ادامه جنگ به مدت 6سال دیگر، یک امر بیهوده و ضدملی و ضدمیهنی بوده البته هر یک از سردمداران رژیم از خامنه ای و رفسنجانی تا اردبیلی و سایرین کوشیدند وانمود کنند که مخالف جنگ بوده اند. 
اخیراً هم یک وزیر سابق کابینه های پیشین نظام آخوندی، روغنی زنجانی که اظهاراتش در سایت متعلق به موسوی منتشر شده، درباره پشت پرده سیاست جنگ ضدمیهنی، به شعارهای دجالگرانه همه سران رژیم اشاره کرد و گفت: «معمولا مسئولان عالیرتبه کشور به صورت خصوصی در مورد ضرورت ادامه یا پایان جنگ صحبت می کردند… تقریبا اکثر آنها نسبت به ادامه جنگ انتقادهای جدی داشتند. 
وی افزود: «البته در مجلس هم همین طور بود، تمام نطقهای پیش از دستور نمایندگان در دفاع از ادامه جنگ بود، اما وقتی با تک تک نمایندگان به صحبت می نشستی که با این همه حمله، وضعیت مناطق جنگی امیدوار کننده نیست… آن نماینده هم ضرورت ادامه جنگ را به نقد می کشید و مخالفت می کرد». 
پاسدار شمخانی وزیر دفاع سابق آخوندها روز 4مهرماه 1384 اذعان کرد: 
 «هیچ کس، هیچ کس غیر از مجاهدین، در داخل کشور وجود ندارد که بعد از خرمشهر، اطلاعیه یی یا بیانیه یی داده باشد که جنگ باید خاتمه پیدا کند. برخلاف ادعای فعلی احزاب سیاسی. هیچ کس… هیچ سندی وجود ندارد که بعد از اتمام عملیات بیت المقدس که منجر به آزادسازی خرمشهر شد، گروه سیاسی خواهان وضعیتی باشد که امروز اعلام می کند». 
بله! در آن زمان که همه، مرعوب شعارهای جنگ جنگ و دجالگریهای خمینی شده بودند، هیچ کس جرأت مخالفت با جنگ را نداشت و صحبت از صلح ممنوع بود، مقاومت ایران یک رویارویی بسیار شجاعانه را علیه رژیم شروع کرد؛ چون عزم جزم کرده بود تا با پرداخت بیشترین قیمت و تحمل رذیلانه ترین برچسبها، طلسم جنگ طلبی خمینی را در هم بشکند. 
نتیجه: 
از خرداد 1361 به بعد، جنگ کاملاًً و از هر منظری نامشروع شد چون آتش بس و صلح در دسترس قرار گرفت، ولی خمینی دجال، فقط و فقط برای ادامه دیکتاتوری ننگینش، مردم ایران را شش سال دیگر هم در جنگ و ویرانی فرو برد.
 
 

3خرداد۱۳۵۰ – 24 مه: شهادت امیرپرویز پویان

امیرپرویز پویان
امیرپرویز پویان 

سوم خرداد ۱۳۵۰، شهادت چریک فدایی خلق، امیرپرویز پویان و همرزمانش



امیرپرویز پویان، یکی از چهره های درخشان مبارزه مسلحانه انقلابی خلق ماست که با یاری فداییان شهید مسعود احمدزاده و عباس مفتاحی، در پایه گذاری سازمان چریکهای فدایی خلق ایران، نقش تعیین کننده یی ایفا کرد.
امیرپرویز پویان و یارانش در دوران اختناق رژیم شاه با مرزبندی قاطع و انقلابی در مقابل حزب مردم فروش توده و ماهیت تسلیم طلب و ضدانقلابی آن و در شرایطی که حزب توده در وحشت از دیکتاتوری پلیسی رژیم شاه، دست زدن به هر گونه «عمل» را عامل تشدید خفقان پلیسی و نوعی خودکشی تلقی می کرد و آن را از اساس مردود می شمرد، سد بی عملی را شکستند و با عزم استوار و رزم انقلابی خود زنده بودن یک خلق را در صحنه های پرشور نبرد انقلابی مسلحانه به نمایش گذاشتند.
از امیرپرویز پویان، آثار ارزشمندی به یادگار مانده که ازجمله «بازگشت به ناکجاآباد» و «ضرورت مبارزه مسلحانه و رد تئوری بقا» را می توان نام برد. در این آثار، پویان برای درهم شکستن افسانه شکست ناپذیری دشمن، شجاعانه به تبلیغ و ترویج «ضرورت اعمال قهر انقلابی» ازسوی عنصر «پیشتاز» پرداخت.
فدایی دلیر امیرپرویز پویان و همرزمانش، اسکندر صادقی نژاد، کارگر جوشکار و دبیر سندیکای فلزکاران ایران و رحمت الله پیرونذیری، در روز 3خرداد سال۱۳۵۰، در جریان یک نبرد نابرابر با دژخیمان ساواک شاه، در خیابان نیروی هوایی تهران، قهرمانانه جنگیدند و به شهادت رسیدند.

 



3-3 3 خرداد1019 – 24 مه : نخستين چاپخانه در ايران


 نخستین چاپخانه در ایران
نخستین چاپخانه در ایران

بر اساس برخی اسناد تاریخی، نخستین چاپخانه ایران در اول خرداد 1019 شمسی مطابق با 22 ماه مه سال 1640 میلادی وارد کشور شده است. این چاپخانه در زمان شاه عباس و توسط یک ارمنی در اصفهان نصب و راه اندازی شد. اما پس از آن زمان، صنعت چاپ به دلیل عدم حمایت دولتها ازکار افتاد. در سال 1210 شمسی عباس میرزا نایب السلطنه فتحعلی شاه قاجار دستور وارد کردن چاپخانه به ایران را صادر کرد. وی شخصی به نام میرزا جعفر تبریزی را به مسکو فرستاد و یک دستگاه چاپخانه سنگی به ایران آورد.


به ياد شادروان عماد رام


 

شادروان عماد رام.
گرامی باد یاد و خاطره استاد نامدار موسیقی، هنرمند محبوب مردم، عضو شورای ملی مقاومت ایران عمادرام


لبم چو گل خندان    دو دیده ام دریاست
 لب از برون خندد   دل از درون گرید
 زبرق چشمانم نشانه یی پیداست
 زبرق چشمانم نشانه یی پیداست
 
راستی که این وصف حال خود عماد هم هست. سرخوش و شاداب و سبک بار، با روحی لطیف و قلبی شفاف و صدایی گرم که با نی و از نی حکایتها داشت… اهل فن و اصحاب هنر، بهتر از همگی ما می دانند که جامعه هنری ایران چه گوهر ذیقیمتی را از دست داده است. به راستی که او به عنوان یکی از رادمردان ادب و هنر ایران زمین، هم جامع ارزشها و اصالتهای هنر ملی بود و هم واضع نوآوریهای ماندنی، و هم در شمار درختان پرثمری که هرچه بیشتر گل ومیوه می دهند، بیشتر سر فروتنی در برابر آب و خاک و تبار تاریخی خود فرود می آورند.
 
عمادرام به راستی در شمار آن درختان پرثمری بود که دربرابر دیکتاتوری لجام گسیخته آخوندی سربرافراشت و دربرابر آب و خاک و تبار تاریخی خود سر فرود آورد.
نقش مؤثر در احیای موسیقی مازندرانی، کمک به تأسیس انجمن تئاتر ساری، از اولین فعالیتهای اجتماعی عمادرام بود. او از معدود موسیقی دانان معاصر ایران بود که هنرهای آهنگسازی، شاعری، نوازندگی و خوانندگی را یک جا داشت و یادآور بزرگانی همچون عارف و شیدا بود. 

آثار تصویری او ازجمله، پیرچنگی که خود وی در آن، در نقش یک پیرمرد چنگ می نواخت، تنهایی، ویرانه و نیز آثاری با نام بیا تا گل برافشانیم نیز از دیگر دستاوردهای این هنرمند بزرگ به شمار می آیند. عمادرام در دوران رژیم سابق، سالها سرپرستی ارکسترهای مختلف را در وزارت فرهنگ و هنر به عهده داشت و این ارکسترها را باجدیت، هدایت و رهبری می کرد. او با سخت کوشی بسیار در موسیقی نوین ایران، آثار ارزنده یی از خود به جای گذاشت.
 
یکی دیگر از ابتکارات هنری عمادرام تابلوهای موزیکالی بود که وی در آنها هم در نقش هنرپیشه، هم آهنگساز و هم خواننده ایفای نقش می نمود. عمادرام در آهنگسازی نیز نوآور و در نوازندگی بدعت گذار بود. او در به خدمت گرفتن فلوت برای اجرای ملودیهای ایرانی شیوه یی خاص و شایسته برجای نهاد.

با انقلاب ضدسلطنتی و ربوده شدن رهبری انقلاب توسط خمینی دجال، زندگی عمادرام هم دستخوش تغییر می شود. وی در خاطراتش در این مورد می نویسد:

 «به خاطر دارم که یکی دو هفته پیش از پیروزی انقلاب57، خمینی پس از سالها دوری، با هواپیما عازم ایران بود. خبرنگاری از او پرسید که درآن لحظه چه احساسی دارد. او در جوابش گفت هیچ. من از همان لحظه فهمیدم که وطن من درگیر مشتی عمامه به سر شده است که سالیان دراز برای دست یافتن به چنین فرصتی خوابهای طلایی می دیده اند. ازاین رو باید بدون هیچ درنگی دست به کار شد و تا آخرین لحظه حیات برای ریشه کن کردن این زالوهای تشنه به خون از هیچ مبارزه یی روی گردان نبود.
ابتدا دست به تهیه و تکثیر نوارهایی زدم به نام «شبانه» یا «شب زنده داران» که محتوایی جز وطن خواهی و مردم سالاری نداشت. و ترانه هایی به نام هموطن! ایران- ایران كه با سخنانی نیشدار به آخوندها همراه بود و خوشایند ذائقه عوامل حکومت نبود.
لذا در سال ۱۳۶۰ دستگیر و روانه زندانم کردند. روزنامه مردم ارگان رسمی حزب توده که درآن زمان در نمازجمعه هم پخش می شد اولین روزنامه یی بود که نوشت: «عمادرام» جرثومه فساد دستگیر و زندانی شد. بعداز دو ماه اسارت با پادرمیانی دوستی! با ضبط آهنگهای مبتذل بر روی کلیه نوارهای وطنی من، و تحمل هشتاد ضربه شلاق از زندان آزاد شدم. پس از آزادی از زندان به این فکر افتادم که دربرابر چنین حکومتی نباید لب فروبست و آرام نشست. لذا به تهیه و پخش نوارهایی دست زدم به نامهایحافظ، همتای آفتاب، که درباره مولانا بود، و قصه های کودکان.
 

 اما روح ناآرام این هنرمند آزاده که به درستی خطر خمینی را دریافته بود در جستجوی راهی بود تا این هیولای مهیب را که از جرثومه های سیاه تاریخ زبانه کشیده بود به بند در کشد. وی در قسمت دیگری از خاطراتش می نویسد:

دوستی داشتم که عضو شورای ملی مقاومت بود. او ضمن بحث و گفتگو با من، کتابها و فیلمهایی از مجاهدین خلق و شورای ملی مقاومت را در اختیارم قرار می داد. رفته رفته پی بردم که گمشده خود را بازخواهم یافت. لذا به مبارزه سی ساله سازمان مجاهدین خلق و اعضای شورای ملی مقاومت پی بردم. بخصوص، در فیلمهای اوایل انقلاب که حاوی سخنان آقای رجوی درامجدیه، تبریز، و شمال ایران بود، آتش حقیقت مردم خواهی و ایران دوستی را در وجود ایشان شعله ور دیدم و یقینم شد ایشان رهبر جنبشی است که منشأ مبارزه اش همان صداقت، و فداکاری به خاطر مردم ایران می باشد.
 ... قبل از برنامه سی ام تیر در پاریس، در یکی دوجلسه با دیگر هنرمندان، نشستی با خانم رجوی داشتم، که ضمن آن از فعالیتهای ایشان برای تبدیل ارتش آزادیبخش از پیاده به زرهی، ارتقای خانمها تا درجه فرماندهی و جانشینی فرمانده کل ارتش آزادیبخش، همچنین دفاع ایشان از مقام زن در جامعه ایران مطلع شدم و فهمیدم که ایشان یکی از برجسته ترین شخصیتهای انسانی و بانویی مترقی و سیاسی هستند. 
به همین دلیل برایم افتخاری بود ک به عضویت شورا درآیم تا درکنار همین همرزمانم به مبارزه برای آزادی مردم بپردازم.


می گویند هنرمندان، وجدان بیدار زمان خود هستند. و عمادرام این وجدان بیدار زمان، در جستجوی راهی بود برای درمان دردهایی که ارتجاع خمینی بر پیکر ایران و ایرانی ریخته بود، سرانجام درمان را می یابد. عمادرام این چنین می نویسد: 
 وقتی این فرصت به من داده شد برای اجلاس شورا با آقای رجوی روبه رو شوم و با ایشان به گفتگو بنشینم. تازه دریافتم این همه عشق مجاهدین و هواداران آنها برای آزادی از کجا سرچشمه می گیرد. باید به تأکید بگویم انسانیت، مهربانی، یگانگی، شجاعت و قاطعیت و تیزهوشی با اعتقاد راسخ به یک حکومت مردم سالار و پشتوانه یی متجاوز از سی سال مبارزه برای ایران و مردم آن، خلاصه یی است از این رادمرد تاریخ. که تاکنون نظیر آن کمتر دیده شده است. من به آنچه می خواستم رسیده بودم».
 
ده سال همراهی با مقاومت ایران باعث شد که هنردوستان ایران و جهان بتوانند آثار ارزشمند این آهنگساز و نوازنده پیش کسوت ایران را در صحنه های بزرگ با همراهی ارکسترهای معروف جهان بشنوند. اجراهایی که با پاله . د. کنگره در پاریس شروع شد و در سالنهای بزرگ دیگر در نقاط دیگر ادامه یافت.

سرانجام، هنرمند والایی که هنردوستان، خدمات ارزنده اش را بخش ارزشمندی از فرهنگ و موسیقی ایرانی و میراث فرهنگی ایران زمین می دانند و مبارزان، یاری و فتوت او را در مبارزه علیه استبداد و ارتجاع می ستایند، در نهم خرداد ماه ۱۳۸2 ازمیان ما پرکشید.
 
رئیس جمهور برگزیده مقاومت در فقدان این هنرمند مردمی و مبارز گفت:
 

 «قدر و منزلت هنری عمادرام برای جامعه هنری کشور و برای همه ایرانیانی که عواطف و احساساتشان با ساز و صدای او آشناست، نیاز به وصف ندارد. با این همه، تردیدی نیست که خصال انسانی این رادمرد هنر ملی در صدر ارزشهایش قرار می گیرد. ارزشهایی همچون وفا و بزرگ منشی و فروتنی که او را در قلب هموطنان و دوستدارانش جای داده است. همان ارزشهای والایی که او را با مقاومت پیوند داد و به یار وغمخوار صمیمی رزم آوران آزادی تبدیل کرد. آن قدر که برخی آثار ارزنده هنری خود را به تجلیل از مجاهدان و رزم آوران آزادی اختصاص داد و به آنها هدیه نمود».
 
عمادرام در گورستان بریف هوف شهر دوسلدورف آلمان به خاک سپرده شد و مزارش توسط یارانش گلباران گردید.


Tuesday, 29 April 2014

گـــرامی بـاد خـاطـــره حـماسـه ســازان مــجاهد خـلـق در روز 12ارديبهـشـت ۱۳۶۱





روز 12ارديبهشت 61، تهران شاهد نبردهای عظيمی بود که از شرق تا غرب و از شمال تا بخشهايی از مرکز شهر را
دربر می گرفت.
 از ساعت 2بعدازظهر با اولين شليک، تهاجم هم زمان پاسداران به چندين پايگاه مجاهدين شروع شد. نبرد تا ساعتهايی پس از نيمه شب ادامه داشت و رشيدترين فرزندان ايران، با مقاومت دليرانه خود درسی فراموشی ناپذير به خمينی دجال و مزدوران آدمکش او دادند. دشمن از زمين و هوا با سلاحهای نيمه سنگين و حتی سلاح سنگين و شليک با هليکوپتر، پايگاهها را می کوبيد. شهر درهاله يی از انفجار و دود و آتش غرق شده بود. بيش از 60زن و مرد مجاهدخلق، ايستاده بودند تا آنطور که شايسته مجاهدخلق است، رايت شرف يک خلق را تا آخرين نفس و تا آخرين قطره خون برافراشته نگاه دارند.
 روز 12ارديبهشت، مجاهدان قهرمان با پايمردی و حماسه شورانگيز فرمانده والامقام محمد ضابطي و ساير همرزمان قهرمانش يک آزمايش بزرگ را باموفقيت پشت سر گذاشتند و سربلند و سرافراز درخاطره خلق و ميهن جاودانه شدند.
 
مجاهد قهرمان محمد ضابطی، همواره نامش همراه با بزرگترين حرکتها ی مردمی عليه ارتجاع خمينی؛ از مبارزات سياسی سالهای 60 و ميتينگ بزرگ امجديه گرفته تا تظاهرات 7ارديبهشت و خيزش عظيم سازمان يافته مردمی در30خرداد60 عجين شده است. او به مثابه ی يک انقلابی تمام عيار و يک مجاهد فداکار، خطوط استراتژيک سازمان را دربرخورد با ارتجاع پياده می کرد و با ابتکار و خلاقيت، دستاوردهای سياسی آن را بيشتر و افزون تر می نمود. اين خلاقيتها برای پياده کردن خطوط سازمان از فردای 30خرداد60 اهميت بيشتری يافت. محمد ضابطی در رأس بخش اجتماعی سازمان، توانست به سرعت روابط و مناسبات علنی را با مرحله و فضای جديد منطبق نمايد و تشکيلات بسيار گسترده يی را وارد مناسبات مخفی، نظامی و تهاجمی کند.

درروزهای پرتلاطم مقاومت درسالهای 60 و 61، در شرايطی که دژخيمان و سردمداران خونخوار رژيم تلاش می کردند، با موج شقاوت بار اعدامها و شکنجه های قرون وسطايی، مقاومت مجاهدان و مبارزان را درهم بشکنند و با انواع تبليغات رذيلانه و يا پخش ندامت برخی عناصر درهم شکسته و بخصوص برخی از مدعيان از تلويزيون، گرد يأس و انفعال در جامعه بپاشند، ناگهان خروش پايداری مجاهدان و شعله های مقاومت حماسی آنان در چندين نقطه تهران زبانه کشيد، تهران گرمای آن را حس کرد و مجاهدان پاکباز درپايان آن نبرد نابرابر، تنها پيکرهای سوخته و متلاشی شده و پايگاههای ويران شده خود را برای دشمن باقی گذاشتند. اگر چه خمينی و خيل رجالگان و دژخيمانش به صحنه گردانی لاجوردی، از شهادت تنی چند از ارزنده ترين کادرهای سازمان، شادمانيها نمودند و اگر چه مردم ستمديده ما، به خاطر ازدست دادن تعدادی از رشيـدترين فرزنـدان دلاور خـود گريستـند، اما در گرماگـرم يأس پراکنيهای تلويزيونی رژيم، مردم ايران، روح سرخ و پرصلابت مقاومت و انقلاب را به چشم ديدند و سرشار از افتخار و اميد شدند.

چند روز بعد روز 19ارديبهشت، گروهی ديگر از کادرهای مجاهدين برسکوی قهرمانی صعود کردند و پرچمی را که از ياران خود در 12ارديبهشت گرفته بودند، ديگربار به اهتزاز درآوردند.
 خمينی در رسانه های ارتباطی خود «طبل شاديانه» می کوبيد و برای هزارمين بار تکرار می کرد که «کار مجاهدين، اين بار ديگر به پايان رسيده است». دژخيم با نشان دادن پيکرهای پاک مجاهدين در تلويزيون می خواست فضای رعب و تسليم را دامن بزند. غافل ازاين که صحنه های رشادت و پاکبازی فرزندان قهرمان خلق، مردم ايران را رو در روی خمينی، قرين غرور و افتخار کرده است. 
حماسه دلاوری مجاهدان، دهان به دهان، سينه به سينه و کوچه به کوچه بين مردم ردوبدل می شد و آنها شوروشوق ناشی از دلاوريهای فرزندان مجاهد خود را در ميان اندوه و تأثر خود ابراز می کردند.

درآخرين ساعتهای نبرد، مزدوران رژيم که انتظار چنين مقاومت جانانه يی را نداشتند، به ستوه آمده و در نهايت خشم و استيصال، با مسلسل و تيربار به سوی پايگاهها شليک می کردند. عملياتی که به زعم آنها و باآن همه پيش بينی و تدارکات قبلی می بايست درکوتاه مدت با «موفقيت» به پايان برسد، اينک ساعتهای متمادی به درازا کشيده و در تمام شهر توفان به پا کرده بود و خشم و اعتراض مردم را نسبت به رژيم و ستايش و تحسين آنان را نسبت به فرزندان دلير و پاکبازشان برانگيخته بود. سرانجام، مزدوران درمانده که گمان نمی کردند تسخير پايگاههای مجاهدين چنين بهايی را بطلبد، با شليک وحشيانه موشکهای آر.پی.جی و رگبار مسلسلهای سنگين توسط هليکوپتر، «دژهای تسخيرناپذير شرف» را به آتش کشيدند و به اين ترتيب، نبرد را درآن نقطه به پايان بردند.

 اگر چه جای سردارضابطی و يارانش خالی است، اما يادشان در قلب و ضمير هزاران مجاهدخلق و رزمنده ارتش آزادی در شهر شرف، اشرف و درهرکجای جهان و در قلوب مردم مجاهدپرور، جاودانه است.
 



اوج درگيريهای روز 12ارديبهشت و کانون اصلی مقاومت در پايگاه فرمانده ضابطی (واقع در کامرانيه) بود. در آن پايگاه، مجاهدان قهرمانی چون نصرت رمضانی، شيرزن جنگاوری که به گواه همسايگان و مردم محل با شجاعت و صلابت شگفت انگيزی ازاين سو به آن سو می دويد، عمليات دفاع را فرماندهی می کرد و برای شکستن حلقه محاصره و دورکردن کادرهای مستقر درپايگاه از آن معرکه راه باز می کرد.
 درآن پايگاه همچنين مجاهدان قهرمان قاسم باقرزاده، حميد جلال زاده، سوسن ميرزايی، پری يوسفی، زکيه محدث، احمد کلاهدوز، محمد تواناييان فرد، فاطمه (تاجی) مهدوی کرمانی، اقدس تقوی، اميرهوشنگ آق بابا نيز دليرانه دربرابر تهاجم پاسداران ظلمت و تباهی ايستاده بودند و حماسه می آفريدند. آنان چنان صحنه های پرشوری از مقاومت و دلاوری را در مقابل چشمان شگفت زده مردم آفريدند که هرگز از خاطره ها نخواهد رفت.



گزارش يک شاهد از صحنه


    اين گزارش توسط يکی از زنان مجاهدخلق که درميان جمعيت محل، شاهد صحنه هايی از حماسه 12ارديبهشت بوده به ثبت رسيده است:

 «از صبح، پشت ”صامت“ (بی سيم مزدوران دادستانی و کميته چيهای جنايتکار) بودم. ساعت يازده بود که پيامی در ”صامت“ شنيدم و چرتم پاره شد. مرکز منطقه يک با ”دادستانی اوين“ تماس می گرفت و راجع به ”مورد“ ی با او حرف می زد. بعداز آن هم به ستادهای ”منطقه يک“ پيام داده شدکه «برادران، امروز برنامه داريم، آماده باشيد». سپس ستادها با واحدهايشان تماس گرفتند و از واحدها خواستند که هرچه سريعتر به ستادهای خود مراجعه کنند و بعد صدايی به خنده بلند شد: ”قربون امام“ ! ظاهراً ضحاک جماران خون می خواست و بايد هرچه سريعتر به او می رسيد! آن هم خون پاکترين و رشيدترين فرزندان اين ميهن.
در آن روز هوا هم با روزهای قبل فرق داشت بااين که رو به تابستان می رفت ولی خنک بود. پس از شنيدن پيامها فکر کردم شايد ”مورد“ مربوط به پايگاه ما باشد؛ بنابراين سريع آماده شديم تا به موقع، عکس العمل مناسب را انجام دهيم. برای اطمينان کامل و نيز تحقيقات لازم به گشت در اطراف پايگاه پرداختم، خبری نبود. دوباره برگشتم و ”صامت“ را روشن کردم. ساعت يک بعدازظهر، پيام دهنده در صامت اعلام کرد: «برادران، ديگر پشت شبکه کسی پيام نفرسته. ازاين به بعد شبکه قطع ميشه». در اين موقع ”حسن“ از راه رسيد، پرسيدم: بيرون چه خبر؟ گفت: به نظرم غيرعادی آمد. چند واحد گشتی در خيابان بودند. گفتم: امروز خبری هست، بايد هم خيلی مهم باشد چون انرژی زيادی روی آن گذاشته اند. بعداز تقسيم مسئوليتها قرار شد برادر دوازده ساله ام در جای امنی قرار بگيرد تا در موقع درگيری، آسيب نبيند. درهمين حال صدای تک تير کلتی بلند شد و بلافاصله رگبار تيربار، سکوت منطقه را درهم شکست. با اين صدا همه مردم سراسيمه بيرون آمدند. کم کم محل شلوغ می شد و مردم داشتند به کوچه محل حادثه نزديک می شدند که يک بيوک آبی رنگ با 4سرنشين مسلح به ژ3 که ظاهراً هماهنگ کننده واحدها بود با بلندگو اعلام کرد: «از اهالی می خواهيم سريع محل را ترک کنند و به خانه هايشان برگردند».

درگيری در منظريه، کامرانيه و فرمانيه به شدت ادامه داشت و آمبولانسها مرتب در رفت وآمد بودند. ساعت شش ونيم سروکله آمبولانس پيدا شد و دوباره چند جسد ديگر! ساختمانی را از دو کوچه قبل، بسته و محاصره کرده بودند. راهها و تمام پشت بامها را قرق کرده بودند و اجازه هيچ ترددی حتی به اهل کوچه نمی دادند. يکی از همسايه ها می گفت: ”اول صدای شليک کلت آمد و بعدش صدای تيربار. دوتا از مجاهدين توانستند محاصره را بشکنند ولی در آخرين لحظه پاسدارهای جلاد آنها را زدند“. من هنوز بين جمعيت بودم. احساس عجيبی داشتم. بغض گلويم را گرفته بود، در عين حال احساس غرور می کردم. احساس غرور ازاين که همرزمانم آن طور دليرانه مقاومت می کردند، بچه هايی که آن طور با سلاح سنگين مورد هجوم دشمن قرار گرفته بودند. 
چند تا از دخترهای جوان محل، کنار هم ايستاده بودند و پچ پچ می کردند. يکی می گفت: «توی خونه بنزين داريم. کوکتل هم بلدم درست کنم». پسر هفت ساله يی که آن جا بود گفت: من جلو ماشين پاسدارها ايستاده بودم که يک پاسدار از بی سيم چی پرسيد انبار اسلحه رسيد يا نه؟ و مأمور بی سيم با عصبانيت جواب داد: آره رسيده و بعد با دستش به وانت سربسته کنار خيابان اشاره کرد. دختر جوان گفت: ما که کاری برای مجاهدين نمی توانيم انجام بدهيم. حداقل برويم و انبار اسلحه را آتش بزنيم. کم کم داشت غروب می شد. از نقاط ديگر هم با همان شدت، صدای درگيری می آمد. ناگهان با صدای انفجاری مهيب، دود غليظی از ساختمان ـ پايگاه ـ واقع در منظريه بلند شد و بعد درگيری به کلی قطع شد. مزدوران خمينی که ديگر قادر به دادن تلفات بيشتر نبودند، سرانجام با آر.پی.جی آن پايگاه را مورد حمله قرار دادند. ولی هنوز چندی نگذشته بود که دوباره مقاومت از داخل پايگاه ادامه يافت. گويا هنوز يک نفر زنده بود و می رزميد. يکه و تنها روی پشت بام و در کنار اجساد همرزمانش، تنهای تنها، درحالی که پاسداران جنايتکار بی وقفه به سويش شليک می کردند و او تا آخرين نفس پايداری می کرد. 
ساعت نه وسی دقيقه شب، درگيری فرمانيه به پايان رسيد. مردم تا ساعت11 درکوچه ها بودند. زنی که پسرش پاسدار بود، می گفت: به ما اجازه دادند که برويم و خانه ها را ببينيم. اجساد مجاهدين مثل ذغال شده بود. آخر اين جوانها چه کرده اند که اين طوری بايد به خاک وخون کشيده شوند؟! اميدوارم روزی خدا انتقام اين خونهای به ناحق ريخته شده را بگيرد».
 
در خيابان ستارخان

در خيابان ستارخان نيز هم زمان با درگيری پايگاه کامرانيه، مجاهدين قهرمان حميد خادمی، حسن رحيمی، حسن صادق، فرشته ازهدی، مهين ابراهيمی، معصومه ميرمحمد و مادر مجاهد ايران بازرگان و تعداد ديگری از مجاهدين در برابر پاسداران خمينی به مقابله برخاسته بودند. شکوه صحنه های نبرد در خيابان ستارخان، تمامی مردم را در شگفتی از دلاوريهای مجاهدين و در خشم و نفرت از جلادان خمينی فرو برده بود.

 



شکوه مقاومت مجاهدين قهرمانی که با فريادهای مرگ بر خمينی، آخرين دقايق حيات خود را می گذراندند، شکوه نبرد مادری 60ساله که در کنار فرزندانش، می رزميد و وفاداری عنصر مجاهد را به خلق و انقلاب به اثبات می رساند، شکوه خونهايی که بر خاک می ريخت تا شرف يک خلق بر خاک نريزد و شکوه اسلام عشق و انسانيت و رحمت و رهايی مجاهدين دربرابر ارتجاع ضدبشری خمينی که دجالانه برآن، نام اسلام گذاشته بود.

نبرد يک شيرزن تنها

 



در نارمک (شرق تهران)، درهمان روز يک پايگاه ديگر مجاهدين مورد حمله قرار گرفت. در اين پايگاه، تنها يک شيرزن مجاهدخلق، خديجه مسيح، حضور داشت که يک تنه به حملات گرگهای هار خمينی که از چندسو هجوم آورده بودند، پاسخ می گفت. 
اين مجاهد قهرمان، آن چنان دلير و بی باک جنگيد و به دفاع دربرابر حملات پاسداران برخاست که پاسداران فکر می کردند با تعداد زيادی از مجاهدين سروکار دارند. بدين ترتيب، دشمن هر لحظه نيروهای تازه تری را برای حمله و هجوم بسيج می کرد. اما هنگامی که در پايان نبرد تنها يک جسم بی جان يعنی پيکر سوراخ سوراخ يک زن را از پايگاه خارج کردند؛ حقيقت روشن شد و جلادان خمينی، زبونانه سعی کردند هرچه زودتر پيکر بی جان شهيد قهرمان خديجه مصباح را از برابر چشمان حيرت زده مردم دور کنند تا شايد بر رسواييها و ددمنشيهای خود پرده بيفکنند.
 
آخرين تلفن به خانواده

مجاهدخلق مهين خياباني، خواهر سردار شهيد خلق «موسي» نيز در زمره شهيدان 12ارديبهشت بود. در يکی ديگر از پايگـاهها، مجاهدان قهرمان مهين خيابانی و تقی اوسطي تا آخرين نفس ايستادند و جنگيدند و به شهادت رسيدند. مجاهدشهيد مهين خيابانی در آخرين دقايق حياتش به خانه يکی از نزديکانش تلفن زد و جريان حمله پاسداران و آخرين وضعيت خود را تشريح کرد. اين دو مجاهد دلير پس از ساعتها مقاومت، در شعله های آتشی که از انفجار موشکهای آر.پی.جی برخاسته بود، پروانه وار سوختند و به شهادت رسيدند، به طوری که مزدوران رژيم تا هفته ها بعد نتوانسته بودند هويت اين دو قهرمان مجاهد را شناسايی کنند.

 



کانون ديگر مقاومت، در 21متری جی، کوچه رازيانه بود که هم زمان با ديگر کانونها مقاومت می کرد. در اين پايگاه، مجاهدان قهرمان غلامعلی صادقی نيستانی و همسرش مژگان موفق به همراه يک يا دو مجاهد ديگر به فرماندهی مجاهد قهرمانسعيد منبری، در زير رگبار گلوله های پاسداران خمينی تا آخرين نفس مقاومت کردند و سرانجام هنگامی که پاسداران به حريم پايگاه ويران شده مجاهدين پای نهادند چيزی جز چند پيکر بی جان به دست نياوردند.